روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٧٧ - ترجمه
روايت كردند كه:چندانى نور عرش پيدا كرد كه به سوراخ سوزن مىبرود.و اينان [١]به لفظ عظمت گفتند.سدّى گفت:به مقدار سرانگشتى،و مراد انگشت كهين.
و رفع كرد اين روايت به أنس از رسول-عليه السّلام-كه او اين آيت مىخواند، آنگه انگشت مهين بر بند انگشت كهين نهاد و گفت:اين مقدار نور خداى تعالى تجلّى فرمود بر كوه،كوه به زمين فروشد.
حسن بصرى روايت كرد كه:خداى تعالى وحى كرد به كوه [٢]كه تو طاقت رؤيت من ندارى [٣].كوه به زمين فروشد و موسى در او مىنگريد تا هيچ نماند.
اين اقوال همه على حذف المضاف و اقامة المضاف اليه مقامه،اعني تجلّى ربّه،أى نور ربّه.و«تجلّى»به معنى ظهر،و قيل:معناه تجلّى ربّه لأهل الجبل، هم [٤]بر اين طريقه حذف مضاف و اقامت مضاف إليه به جاى او،كقوله تعالى:
وَ سْئَلِ الْقَرْيَةَ [٥] .و بر اين قول«تجلّى»مضاف باشد با نام خداى،و لكن تجلّى [به] [٦]برهان و دليل باشد،براى آنكه آنچه به دليل واضح روشن شود،جارى مجراى ضرورى و مدركات باشد،نبينى كه شاعر چه گونه مىگويد [٧]:
تجلّى لنا بالمشرفيّة و القنا
و قد كان عن وقع الاسنّة نائيا
و مراد شاعر آن است كه تدبير امر كارزار بر او دليل كرد و راه نمود[مردم را] [٨]كه او مدبّر آن كارزار است با آنكه او غايب بود،نبينى كه گفت:او از وقع سنانها دور بود،پس مراد به«تجلّى»در بيت ظهور به دليل است بر تدبير و راى او.
بعضى دگر گفتند تأويل آيت آن است كه:فلمّا تجلّى ربّه بالجبل لموسى،براى آنكه عرب حروف صفات [٩]را به جاى يكديگر بدارند [١٠]،و معنى آن
[١] .مج،وز:و اين.
[٢] .آج،لب:كوهى.
[٣] .مج،وز:دارى.
[٤] .اساس:لاهلهم،با توجه به مج،وز تصحيح شد.
[٥] .سورۀ يوسف(١٢)آيۀ ٨٢.
[٨] [٦] .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
[٧] .مج،وز،مل+شعر.
[٩] .كذا:در اساس و همۀ نسخه بدلها،چاپ شعرانى(٢٧٣/٥):اضافت.
[١٠] .اساس:براند،با توجه به مج،وز تصحيح شد.