دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٧٩ - فصل نهم كوشش در فتح مكه
تصميم پيامبر خدا براى حركت به سوى آنان، باخبر كرد و آن را به زنى داد... و مالى برايش معيّن كرد كه در برابر رساندن نامه به او بدهد.
آن زن، نامه را در سرش پنهان كرد و گيسوانش را روى آن بافت و حركت كرد. از آسمان به پيامبر خدا خبر رسيد كه حاطب، چه كرده است. پيامبر ٦، على بن ابى طالب ٧ و زبير بن عوّام را فرستاد و فرمود: «زنى را كه حاطب به وسيله او نامه فرستاده و به قريش از قصد ما هشدار داده است، بيابيد».
آنان حركت كردند تا اينكه آن زن را در بوستان ابن ابى احمد يافتند. او را پياده كردند و بارهايش را گشتند؛ ولى چيزى نيافتند. على بن ابى طالب ٧ به او فرمود: «من سوگند مىخورم كه نه پيامبر خدا دروغ مىگويد و نه ما. يا اين نامه را بيرون آوَر و يا پوششت را مىگشاييم».
آن زن، چون جديّت وى را ديد، گفت: كنار برو!
چون كنار رفت، موهاى سرش را باز كرد و نامه را بيرون كشيد و به على ٧ داد و او هم آن را نزد پيامبر خدا آورد.
٢٢٦. صحيح البخارى به نقل از عبيداللّه بن ابى رافع: شنيدم كه على ٧ مىگويد: پيامبر خدا، من و زبير و مقداد را فرستاد و فرمود: «برويد تا به بوستان خاخ[١] برسيد. در آنجا زنى در كجاوه شتر نشسته است و نامهاى همراه دارد. آن را از وى بگيريد».
ما به تاخت رفتيم تا به بوستان رسيديم. آن زن را در كجاوه ديديم و به او گفتيم: نامه را بيرون آور!
گفت: نامهاى همراه من نيست!
گفتيم: يا نامه را بيرون آور يا لباسهايت را مىكَنيم. پس آن زن، نامه را از لاى گيسوان به هم بافتهاش بيرون آورد و ما آن را نزد پيامبر خدا آورديم.
٢٢٧. تاريخ الطبرى به نقل از عبد اللّه بن ابى نجيح: چون پيامبر ٦ سپاه خود را از ذى
[١] بوستان خاخ، جايى ميان مكّه و مدينه و نزديك حمراء الأسد از سوى مدينه است( معجم البلدان: ج ٢ ص ٣٣٥).