دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤١٩ - ١٢/ ٤ مأموريت براى اعلان برائت از مشركان
چون ابو بكر، على ٧ را ديد، هراسان شد و به پيشبازش آمد و گفت: اى ابو الحسن! براى چه آمدهاى؟ آيا همراه من مىآيى يا به منظور ديگرى آمدهاى؟
امير مؤمنان به او فرمود: «پيامبر خدا به من فرمان داده است كه به تو برسم و آيههاى برائت را از تو بگيرم و با آنها، پيمان مشركان را به پيش خودشان بيفكنم و به من فرمان داده كه تو را مخيّر كنم كه يا با من بيايى و يا به سوى او بازگردى».
ابو بكر گفت: به سوى او باز مىگردم. به سوى پيامبر ٦ بازگشت و چون بر او وارد شد، گفت: اى پيامبر خدا! تو مرا براى كارى شايسته ديدى كه بدان، گردنها به سويم كشيده شد و چون به سوى آن رو كردم، مرا از آن بازگرداندى. براى چه؟ آيا [آيهاى از] قرآن درباره من نازل شده است؟
پيامبر ٦ فرمود: «نه؛ امّا جبرئيل امين از سوى خداوند عز و جل به نزد من آمد و اينگونه گفت:" از جانب تو، جز خودت يا مردى از خاندانت [پيام را] نمىرسانَد" و على از من است و جز على از جانب من ابلاغ نمىكند».
٢٥١. تاريخ دمشق به نقل از ابن عبّاس: در حالى كه با عمر بن خطّاب در يكى از كوچههاى مدينه، دست در دست هم مىرفتيم، به من گفت: اى ابن عبّاس! من رفيقت را مظلوم مىدانم. گفتم: اى امير مؤمنان! پس حقّ غصب شدهاش را به او بازگردان!
دستش را از دستم بيرون كشيد و از من دور شد و زير لب زمزمهاى كرد.
سپس ايستاد تا به او رسيدم. به من گفت: اى ابن عبّاس! اينگونه مىبينم كه مردم، رفيقت را كوچك شمردند.
گفتم: به خدا سوگند، پيامبر خدا، او را كوچك نشمرد، آن گاه كه او را فرستاد و به او فرمان داد كه [آيههاى] برائت را از ابو بكر بگيرد و بر مردم بخواند!
عمر، ساكت شد.
ر. ك: ج ٨، ص ٥٥١ (عمر بن خطّاب).
تاريخ دمشق: ج ٤٢ ص ٣٤٤ ٣٤٩.