دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٣ - ٤/ ٢ جنگ احد
پس ابو سفيان، نزد پرچمداران آمد و گفت: اى گروه پرچمدار! نيك مىدانيد كه لشكر از ناحيه پرچمدارانش ضربه مىخورَد و در جنگ بدر هم از ناحيه پرچمدارانتان ضربه خورديد. پس اگر مىبينيد كه توانايى آن را نداريد، پرچم را به ما بسپاريد تا ما خود، آن را حفظ كنيم.
طلحة بن ابى طلحه، خشمناك شد و گفت: آيا به ما چنين مىگويى؟ به خدا سوگند، امروز شما را با آن تا به كرانههاى مرگ مىبرم.
طلحه كه قوچ (سركرده) گروه ناميده مىشد، جلو آمد و على بن ابى طالب ٧ هم پيش آمد.
على ٧ فرمود: «تو كيستى؟».
گفت: من طلحه، پسر ابو طلحه هستم. من سركرده گروهم. تو كيستى؟
فرمود: «من على، پسر ابو طالب بن عبد المطّلب هستم».
سپس به هم نزديك شدند و دو ضربه ميانشان ردّ و بدل شد. پس على بن ابى طالب ٧، ضربهاى بر پيشانى او زد كه چشمانش [از حدقه] درآمد و چنان صيحهاى زد كه مانندش شنيده نشده بود و پرچم از دستش افتاد.
پس برادرش كه مصعب خوانده مىشد، پرچم را گرفت كه او را هم عاصم بن ثابت با تير كشت. سپس برادر ديگرش به نام عثمان، آن را برداشت كه او را هم عاصم با تير زد و كشت.
پس يكى از بردگان آنها به نام صُواب كه از قوىترينِ مردمان بود، پرچم را گرفت. على بن ابى طالب ٧ با ضربهاى دستش را قطع كرد. او پرچم را با دست چپ گرفت و على ٧، آن را هم با ضربهاى قطع كرد. سپس، پرچم را بر سينهاش نهاد و با دستان بُريدهاش آن را در بغل گرفت كه على ٧ بر ميان سرش ضربهاى كوفت كه بىجان به خاك افتاد.
مشركان، در هم شكستند و مسلمانان به غنيمتها رو كردند. گُماردگان بر تنگه، چون مردم را در حال جمعآورى غنيمت ديدند، گفتند: اينان غنيمت را مىبرند و ما اينجا ماندهايم. پس به عبد اللّه بن عمرو بن حزم كه فرماندهشان بود، گفتند: مىخواهيم غنيمتْ جمع كنيم، همان گونه كه مردم كردند.
او گفت: پيامبر خدا به من فرمان داده كه از موضعم در اينجا تكان نخورم.
به او گفتند: او به تو فرمان داد و نمىدانست كه كار به اينجا مىرسد كه مىبينى! و به سوى غنايم رفتند و او را وا نهادند. عبداللّه بن عمرو، در موضعش ايستاد تا خالد بن وليد بر او يورش بُرد و وى را كشت و از پشت پيامبر خدا و به قصد [جان] او آمد.