دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٩ - فصل دوم بالا رفتن از شانههاى پيامبر براى شكستن بتها
برو» و من هم بالا رفتم. سپس پيامبر خدا مرا بلند كرد و چنان پنداشتم كه اگر بخواهم، به آسمان دست مىيابم.
روى كعبه رفتم و پيامبر خدا كنار رفت تا من، بت بزرگ آنان (قريش) را كه از مس بود و با ميخهاى آهنين به سقف كعبه محكم شده بود، بيندازم. پيامبر خدا به من فرمود: «چارهاى برايش بينديش» و من دست به كار شدم و در كارِ آن بودم و پيامبر خدا مىفرمود: «دوباره! دوباره!».
من پيوسته در كار آن بودم تا موفّق شدم. پيامبر ٦ فرمود: «آن را در هم بكوب» و من آن را در هم كوبيده، شكستم و پايين آمدم.
١١٥. المستدرك علىالصحيحين به نقل از ابومريم از امام على ٧: پيامبر خدا، مرا با خود برد تا به كعبه رساند و به من فرمود: «بنشين!».
من كنار كعبه نشستم و پيامبر خدا از شانههاى من بالا رفت و به من فرمود: «برخيز!».
برخاستم و چون ضعفم را در زير [سنگينى] خود ديد فرمود: «بنشين!».
پس پايين آمدم و نشستم. سپس به من فرمود: «اى على! از شانههاى من بالا برو».
من از شانههاى ايشان بالا رفتم و پيامبر خدا مرا بلند كرد. چون مرا بالا برد، چنان پنداشتم كه اگر بخواهم، به كرانه آسمان دست مىيابم.
پس بر بالاى كعبه رفتم و پيامبر خدا كنار رفت و به من فرمود: «بت بزرگ آنان (بت قريش) را بينداز».
آن بت از مس بود و با ميخهاى آهنين به سقف كعبه محكم شده بود. پس پيامبر خدا به من فرمود: «چارهاى برايش بينديش» و پيوسته به من مىگفت: «زود باش! زود باش! «حق آمد و باطل رفت كه باطل، رفتنى است»».
من پيوسته در كارِ آن بودم تا موفّق شدم. پس فرمود: «پَرتابش كن!».
من بت را پرتاب كردم و شكست. از بالاى كعبه به پايين پريدم و با پيامبر ٦ به سرعت بازگشتيم و بيم آن داشتيم كه كسى از قريش يا غير آنان، ما را ببيند.
و [آن بت]، ديگر بالاى كعبه نرفت.