اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٣٢ - «باب چهل و يكم» در بيان آنكه خداى عز و جل شناخته نميشود مگر بخودش
حاسه ديگر باشد دريابد و بر آن قوت ندارد و عاجز است از كشيدن منفعتها بسوى خود و دفع كردن مضرتها از خود و وجود تاليف و تركيبكننده از برايش نيست و ثبات صورتى كه صورت دهنده ندارد در عقول محال و ممتنع باشد پس دانستم كه آن را آفريننده ايست كه آن را آفريده و نگارنده كه آن را نگاشته كه با آن در همه جهاتش مخالفت دارد خداى عز و جل فرموده كه فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ يعنى و نيز نشانها است در نفسهاى شما كه دلالت دارند بر وجود صانع و علم و قدرت او آيا پس نظر نميكنيد و نمىبينيد و اين استفهام در معنى امر است يعنى نظر كنند بعيون ناظره و افهام نافذه در صنائع و بدائع آفاق و انفس تا بوسيله آن عالم شويد بوجود صانع و وحدت و علم و قدرت و حكمت وى.
حديث كرد ما را على بن احمد بن محمد بن عمران دقاق «ره» گفت كه حديث كرد ما را أبو الحسين محمد بن جعفر اسدى گفت كه حديث كرد مرا حسين بن مامون قرشى از عمر بن عبد العزيز از هشام بن حكم كه گفت ابو شاكر ديصانى بمن گفت كه مرا مسأله ايست آيا از برايم بر صاحبت اذن ميطلبى چرا كه من جماعتى از علماء را از آن سؤال كردم و مرا بجواب سيركننده جواب ندادند من گفتم كه آيا تو را ميل و رغبت آنست كه مرا بآن مسأله خبر دهى شايد كه در نزد من جوابى باشد كه تو آن را بپسندى ابو شاكر گفت كه من دوست ميدارم كه بواسطه آن حضرت صادق ٧ را ملاقات كنم پس از برايش رخصت طلبيدم و او داخل شد و بحضرت عرض كرد كه مرا در سؤال رخصت ميدهى حضرت باو فرمود كه سؤال كن از آنچه از برايت ظاهر و هويدا شده ابو شاكر بحضرت عرض كرد كه چيست دليل بر اينكه ترا صانعى هست حضرت فرمود كه من نفس خود را چنان يافتم كه از يكى از دو جهت خالى نباشد يا آنست كه من چنان باشم كه آن را ساخته باشم يا نساخته باشم و بنا بر اول خالى نباشد از يكى از دو معنى يا آنست كه من آن را ساختهام و موجود بوده يا من آن را ساختهام و معدوم بوده پس اگر من آن را ساخته باشم و موجود بوده بوجودش از ساختنش بىنياز بوده و اگر معدوم بوده تو ميدانى