اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٥٣ - «باب چهل و دويم» در اثبات حدوث عالم
قسماند زاهد و راغب و صابر اما زاهد شاد نميشود بچيزى از دنيا كه بنزدش آيد و اندوهناك نگردد بر چيزى از آن كه از وى فوت شود و اما صابر در دل خويش آن را آرزو ميكند پس اگر چيزى از آن را دريابد و از برايش ميسر شود خود را از آن صرف كند و باز دارد بجهت آنچه از بدى عاقبت و آخر آن ميداند و اما راغب پرواز نميكند كه از حلال بآن برسد يا از حرام عرض كرد كه يا امير المؤمنين نشانه مؤمن در اين زمان چيست فرمود نظر ميكند بآنچه خدا بر او واجب گردانيده از هر حق كه باشد پس متوجه آن مىشود و نظر ميكند بآنچه با آن مخالفت دارد پس از آن بيزارى ميجويد و اگر چه خويش نزديك باشد عرض كرد كه يا امير المؤمنين بخدا سوگند كه راست گفتى پس آن مرد پنهان شد و ما او را نديديم و مردم او را طلب كردند و نيافتند على ٧ بر سر منبر تبسم نمود و فرمود شما را چه مىشود اينك برادرم خضر ٧ بود بعد از آن فرمود كه از من سؤال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد و كسى بسوى او برخاست پس خدا را ستود و بر روى ثناء نمود و بر پيغمبرش ٦ درود گفت بعد از آن بحضرت امام حسن ٧ فرمود كه اى حسن برخيز و بر منبر بالا رو و تكلم كن بكلامى كه قريش بعد از من بتو جاهل نباشند كه تو را نشناسند و بگويند كه حسن بن على چيزى را خوب و درست نميداند امام حسن ٧ عرض كرد كه اى پدر بزرگوار چگونه بر منبر بالا روم و سخن گويم و حال آنكه تو در ميان مردمان بشنوى و ببينى حضرت بامام حسن فرمود كه پدر و مادرم فداى تو باد من خود را از تو پنهان ميكنم و ميشنوم و مىبينم و تو مرا نمىبينى پس امام حسن ٧ بر منبر بالا رفت و خدا را بمحامد بليغه شريفه حمد كرد و صلوات مختصرى بر پيغمبر ٦ فرستان بعد از آن فرمود كه اى مردمان شنيدم از جدم رسول خدا ٦ كه ميفرمود من شهرستان علمم و على درگاه آنست و آيا كسى داخل شهر ميتواند شد مگر از درگاه آن فرود آمد پس على ٧ بسوى وى برجست و او را در بر كشيد و بسينه خود چسبانيد بعد از آن بحضرت امام حسين ٧ فرمود كه اى فرزند دلبند من برخيز و بر منبر بالا رو و تكلم كن بكلامى كه قريش بعد از من تو را جاهل نباشند كه تو را نشناسند و بگويند كه حسين بن على چيزى را نمىبيند و بينائى ندارد و بايد كه سخت