اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ٣٤٦ - «باب چهل و دويم» در اثبات حدوث عالم
انكار كرديد كه در آنچه پيوسته بوده از اين خالى باشد پس اين دليل دلالت بر حدوثش نميكند باو گفته شود كه اگر روا باشد كه در زمان گذشته و آنچه رفته از اجتماع و افتراق و حركت و سكون خالى باشد هر آينه روا باشد كه اكنون از آنها خالى باشد و ما آن را مشاهده كنيم و چون روا نباشد كه اجسام يافت شوند كه نه مجتمع باشند و نه مفترق دانستيم كه اينها در آنچه گذشته خالى از اين نبودهاند پس اگر بگويد كه چرا انكار كرديد كه در آنچه گذشته از اين خالى باشد و هر چند كه چنان باشد كه روا نباشد كه اكنون از آن خالى باشد باو گفته شود كه زمانها و مكانها در در اين باب تاثير ندارند آيا نمىبينى كه اگر گوينده بگويد كه من در سال اول يا مدت بيست سال مىشود كه چنان بودم كه از اين خالى بودم و همين امر بعد از اين وقت بزودى مرا ممكن شود يا در شام مرا ممكن شود نه عراق يا در عراق نه حجاز هر آينه در نزد اهل عقل محيل جاهلى باشد كه محال ميگويد و نميداند و آنكه او را تصديق ميكند و سخنش را باور ميدارد جاهل خواهد بود پس دانستيم كه زمانها و مكانها در اين تاثير نميكنند و هر گاه آنها را در اين باب حكم و تاثيرى نباشد واجب است كه حكم جسم در نهان گذشته و در زمان آينده حكم آن در اين زمان باشد و هر گاه چنان باشد كه روا نباشد كه جسم در اين وقت از اجتماع و افتراق و حركت و سكون خالى نباشد دانستيم كه هرگز از اين خالى نبوده و دانستيم كه اگر در زمان گذشته از اين خالى ميبود انكار نميشد كه تا اين وقت باقى بماند بر آنچه بر آن بوده پس امر چنان بود اگر خبر دهنده ما را خبر ميداد از بعضى از شهرهاى پنهان كه در آنها جسمى چندند نه مجتمع و نه مفترق و نه متحرك و نه ساكن كه در آن شك كنيم و ايمن نباشيم كه راستگو باشد و در بطلان آن دليل است بر بطلان اين قول و نيز هر كه اجسام را اثبات كرده كه نه مجتمع باشند و نه مفترق بحقيقت كه آنها را اثبات كرده در حالتى كه بعضى از آنها ببعضى نزديكى ندارد و بعضى از آنها از بعضى دورى ندارد و اين صفتى است كه معقول نباشد و بعقل در نيايد زيرا كه دو جسم چاره نيست از اينكه در ميانه ايشان