اسرار توحيد (ترجمه توحيد صدوق) - اردکاني، محمد علي - الصفحة ١٨٤ - «باب بيست و هشتم» در بيان نفى مكان و زمان و سكون و حركت و فرود آمدن و بالا رفتن و منتقل شدن از خدا
السلام كه فرمود رسول خدا ٦ را دو آشناى يهود بود كه بموسى ٧ ايمان آورده بودند و بخدمت محمد ٦ آمده و از او شنيده بودند و تورية و صحف ابراهيم و موسى ٨ را خوانده بودند و علم كتابهاى نخستين را دانسته بودند و چون خداى تبارك و تعالى روح مطهر رسول خود را قبض كرد آن دو يهود شروع كردند كه از صاحب امر خلافت بعد از آن حضرت سؤال ميكردند و گفتند كه هرگز هيچ پيغمبرى نمرده مگر آن كه او را خليفه و جانشينى بوده كه در ميان امتش بعد از او بامر خلافت قيام مينموده و خويشيش باو نزديك و از خاندان او بوده و قدرش بزرگ و شانش عظيم بوده پس يكى از آنها بيار خود گفت كه آيا صاحب اين امر را بعد از اين پيغمبر مىشناسى آن ديگر گفت كه او را نمىشناسم مگر بصفتى كه آن را در تورية مييابم او است آنكه پيش سرش مو ندارد و رنگش زرد است پس بدرستى كه او نسبت برسول ٦ از همه قوم نزديكتر است و چون داخل مدينه شدند و از خليفه رسول سؤال كردند ايشان را بسوى ابو بكر رهنمائى نمودند و چون بسويش نظر كردند گفتند كه اينك صاحب ما نيست بعد از آن به ابو بكر گفتند كه خويشيت نسبت برسول خدا ٦ چيست گفت كه من مردى از خويشان اويم و او شوهر دخترم عايشه است گفتند آيا غير از اين امر خويشى ديگرى دارى ابو بكر گفت نه گفتند كه اين خويشى خويشى نيست پس ما را خبر ده كه پروردگارت در كجا است گفت كه در بالاى هفت آسمان گفتند كه آيا غير از اين ميدانى گفت نه گفتند ما را دلالت كن بر كسى كه از تو داناتر است زيرا كه تو آن مردى نيستى كه ما صفتش را در تورية مىيابيم كه او وصى اين پيغمبر و خليفه او است حضرت فرمود كه ابو بكر از گفتار ايشان بخشم آمد و قصد كرد كه ايشان را بكشد بعد از آن ايشان را بسوى عمر ارشاد كرد و اين بجهت آن بود كه ابو بكر از عمر اين را شناخته بود كه اگر بچيزى او را استقبال كنند و در درويش سخنى بگويند ايشان را سخت ميگيرد و چون بنزد عمر آمدند گفتند كه خويشيت نسبت باين پيغمبر چيست گفت كه من از قبيله و خويشان اويم و او شوهر دختر من حفصه است گفتند آيا غير از اين امر خويشى ديگرى دارى گفت نه گفتند كه اين خويشى خويشى نيست و اين صفت صفتى نيست كه ما آن را در تورية