رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٦٤ - (٨) فى حالة الطفولية
از كجاست؟ گفت بعضى سازهاى خوشآواز چون دف و نى و مثل اين در پرده از يك مقام آوازها دهند كه آنجا حزنى باشد. بعد از آن گوينده هم از آنجا صوتى كند بآوازى هر چه خوشتر و در ميان آواز شعرى گويد كه آن حال صاحب واقعه بود. چون آوازى حزين حزين شنود و در ميان آن صورت واقعه خويش بيند، و همچون هندوستان كه بياد پيل دهند حال جان را بياد جان دهند. پس جان آن ذوق را از دست گوش بستاند، گويد كه تو سزاوار آن نيستى كه اين شنوى، گوش را از شنيدن معزول كند و خويشتن شنود، امّا در آن عالم زيرا كه در آن عالم شنيدن كار گوش نبود.
(١٦) شيخ را گفتم كه رقص كردن بر چه مىآيد؟ شيخ گفت جان قصد بالا كند همچو مرغى كه خواهد كه خود را از قفص بدر اندازد.
قفص تن مانع آيد، مرغ جان قوّت كند و قفص تن را از جاى برانگيزاند. اگر مرغ را قوّت عظيم بود، پس قفص بشكند و برود، و اگر آن قوّت ندارد سرگردان شود و قفص را با خود مىگرداند. باز در آن ميان آن معنى غلبه پديد آيد، مرغ جان قصد بالا كند و خواهد كه چون از قفص نمىتواند جستن، قفص را نيز با خود ببرد، چندان كه قصد كند يك بدست بيش بالا نتواند بردن. مرغ قفص را بالا مىبرد و قفص باز بر زمين مىافتد.
(١٧) شيخ را گفتم كه دست برافشاندن چيست؟ گفت بعضى گفتهاند كه آستين از هر چه داشتم بر افشاندم، يعنى از آن عالم چيزى يافتيم[١]،
[١] يافتيم: يافتمT