رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢١٦ - مبدأ التحديث
(١١) گفتم شما تسبيح كنيد خداى را عزّ و جلّ؟ [گفت نه، استغراق در شهود فراغ تسبيح را نگذاشت و اگر نيز تسبيحى باشد نه بواسطه زبان و جارحه بود و حركت و جنبش بدان راه نيابد][١].
(١٢) [گفتم مرا علم خياطت بياموز][٢]. تبسمى كرد و گفت هيهات! اشباه و نظاير ترا بدين دست نرسد و نوع[٣] ترا اين علم[٤] ميسّر نشود[٥] كه خياطت ما در فعل باز نگنجد[٦] و لكن[٧] ترا از علم خياطت آن قدر تعليم رود[٨] كه [اگر وقتى خيش و مرقّع خود را بعمارت حاجت بود توانى كردن][٩]. و اين قدر را بمن آموخت[١٠].
(١٣) [گفتم كلام خداى را بمن آموز. گفت عظيم دور است كه تو درين شهر باشى از كلام خداى تعالى قدرى بسيار نمىتوانى آموخت][١١] و ليكن آنچه ميسّر شود ترا تعليم كنم. زود لوح مرا[١٢] بستد، بعد از آن هجائى بس عجب[١٣] بمن آموخت چنانكه بدان هجاء هر سورتى[١٤] كه مىخواستم مىتوانستم دانست. گفت هر كه اين هجاء در نيابد[١٥] او را اسرار[١٦] كلام خداى چنانكه واجب كند[١٧] حاصل نشود و هر كه بر احوال اين هجاء مطّلع شد[١٨] او را شرفى[١٩] و متانتى با ديد[٢٠] آيد.
[١] گفت نه ... راه نيامد:-T
[٢] گفتم ... بياموز: گفتم علم خياطت مرا نياموزى؛C
[٣] نوع: نظايرC
[٤] اين علم:-T
[٥] و نشود: نگرددC
[٦] فعل باز نگنجد: قصد و آلت نگنجدC
[٧] لكن: ليكنC
[٨] رود: كنمC
[٩] اگر وقتى ... توانى كردن: خرقت خشن و مرقع خود را نوع عمارتى توانى كردC
[١٠] و اين قدر را بمن آموخت: و آن قدر نمىتوانى آموختT
[١١] گفتم كلام خداى ...
نمىتوانى آموخت:-T
[١٢] زود لوح مرا:+ پس از آنC
[١٣] بعد از آن هجائى بس عجب: و هجائى عجيبC ، بعد از آن هجاء بس عجبT
[١٤] سورتى:
سرىT
[١٥] هر كه اين هجا در نيابد: اين هجاء را هر كه در نيابدC
[١٦] اسرار:
سورC
[١٧] كند:-C
[١٨] شد: گرددC
[١٩] شرفى: رسوخىC
[٢٠] با ديد: پديدC