رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٩٠ - هيكل دوم
اسير قوّتهاى تن بودى و خود را گروگان شهوت ساختى، و چگونه حكم آسمان بر وى روان بودى و چونكه اين همه وى را حاصل است؟ پس محالست كه وى خدا باشد، تعالى اللّه.
(١١) و گروهى ديگر پنداشتند كه نفس ناطقه جزويست از خدا، و اين پندار گمراهى تمامست زيرا كه برهان گفته آمد كه خداى تعالى جسم نيست، چگونه پاره شود و او را كه پاره كند؟ و گروهى پنداشتند كه نفس ناطقه قديم و ازليست، و اين نيز پندار باطلست، زيرا كه اگر قديم بودى چه ضرورت او را از عالم قدس و حيوة بعالم مرگ و تاريكى آوردى؟ و چرا در حبس و قهر اين عالم بودى؟ و چگونه قوّتهاى طفل شيرخوار او را از عالم نور بكشيدى؟ و در ازل چگونه از يكديگر جدا شدندى زيرا كه حقيقت همه نفس يكيست؟ و آنجا چيزى و محل فعل بد رفتن نيست زيرا آن همه بواسطه تن تواند بودن و در ازل تن با وى نيست، پس اين اوصاف در ازل نبود. پس تمييز در نفسها نباشد و اين محالست. و نيز باكتساب از يكديگر جدا نشوند بعد از مرگ زيرا كه اكتساب با تن باشد و در ازل تن نيست. و نشايد كه يك نفس باشند و پاره شوند زيرا كه گفته آمد كه جسم نيست، بلكه او را توزيع نشايد كرد تا هر پاره از وى بتنى رسد. پس چون ازلى و قديم نيست، حادث و نوست كه حقّ تعالى او را مىآفريند با تن، نه پيش و نه پس، بلكه با وى. و هم چنانكه فتيله كه مستعدّ است چون او را از چراغ و يا از آتش در افروزند از چراغ و آتش هيچ كم نشود، عجايب نبايد داشت كه نفس ناطقه حاصل