رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٨٧ - هيكل دوم
وى مجرّد است و يكتا و هيچ وهم او را قسمت نتواند كردن. و چنانكه مىدانى كه ديوار را نتوان گفت كه كورست و بيناست، زيرا كه بكورى و بينائى چيزى را وصف كنند كه اين صفات وى را ممكن بود و ديوار را ممكن نيست، پس او را نه كور توان گفت و نه بينا، هم چنان چون بيان كرده شد كه نفس جسم نيست، پس او را نه داخل عالم گويند و نه خارج عالم، زيرا كه دخول و خروج از اوصاف جسمست.
و هم چنين نه متّصل گويند و نه منفصل. و هر چه جسم نباشد موصوف نشود بصفات جسم، و منزّه باشد از صفات جسم. پس نفس ناطقه جوهريست كه بدو اشارت حسّى نتوان كرد، و حال وى آنست كه تدبير جسم مىكند، و خود را داند و چيزهاى ديگر را داند. و چگونه جسم تواند بود كه گاه باشد كه در طرب آيد و خواهد كه عالم اجسام را فرو برد و طلب عالم بىنهايت كند.
(٨) و با اين نفس قوّتى چند هستند كه ادراك ظاهر كنند از حواس پنجگانه كه مشهورند، هم چون لمس، و سمع، و بصر، و ذوق، و شمّ. و قوّتى چند ديگر هستند در باطن، و ايشان نيز پنجاند: يكى را «حس مشترك» خوانند و نسبت وى با حواس پنجگانه ظاهر نسبت حوضى است كه در وى پنج جوى سر دارد. و بدين قوّت صورت بينند روشن، نه بر سبيل تخيّل. و قوّت ديگر هست، «خيال» گويند و او خزانه حس مشتركست كه در وى صورت حواس ظاهر نمايد[١] چون از حواس برود. و يكى ديگر را قوّت «وهم» گويند و او پيوسته منازعت
[١] نمايد: نماندF