رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٨٦ - هيكل دوم
و چون دانائى تو پيوسته و دايم است، پس نه او همه تن است و نه برخى از تن، بلكه وراى اين همه است.
(٦) طريقه ديگر: بدان كه تو چون چيزى بدانى كه ندانسته باشى، دانستن تو آن باشد كه صورت آن چيز كه بدانستى در ذهن تو حاصل شود، و بايد كه مطابق و مماثل آن چيز باشد، و اگر نه او را چنانكه اوست ندانسته باشى. و تو چيزى در مىيابى كه مشتركست ميان چيزهاى بسيار هم چون جانورى كه مىدانى كه نسبت او با آدمى و پيل و پشه يكيست. پس صورت اين جانورى كه در ذهن تو حاصل شده است بايد كه هيچ مقدار ندارد، زيرا كه اگر مقدار كوچك بود او مطابق مقدار بزرگ نباشد، و اگر با وى خصوص پيلى بود بر پشه نتوان گفت. و چنانكه بر همه [حيوان][١] مىتوان گفت، پس با وى هيچ مقدار و خصوصى نبود. و بايد كه محل آن صورت مجرّد بود از مقدار و خصوص، زيرا كه اگر اين محلّ متقدّر بود از تقدير وى تقدّر آن صورت كه در ويست لازم شود، و ما گفتيم كه صورت مجرّد است. و محال باشد كه چيزى كه مقدار ندارد در چيزى حالّ باشد كه مقدار دارد. پس محلّ آن صورت مقدار ندارد، و اين محلّ را «نفس ناطقه» خوانند و «روان گويا».
(٧) و نشايد كه اين نفس جسم و جسمانى باشد و بدو اشارت جسمى كنند، زيرا كه جسم و جسمانى و آنچه بدو اشارت كنند البته مقدار دارد و در جهت باشد، و گفته آمد كه منزّه است ازين صفات. پس
[١] حيوان:-F