رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٩ - زندگى سهروردى
يارى بود و صحبتها مىداشتند. فخر الدين باصحاب خود مىگفت كه چه ستوده و پاكيزه است اين جوان، من نديدهام مثل او و مىترسم بر او از كثرت تهوّر و شهرت و بىملاحظگى او كه مبادا اينها سبب فوت و تلف او شوند. چون از صحبت او مفارقت نمود بحلب آمد و با فقهاى[١] آنجا مناظره و مباحثه كرد و بر همه فايق آمد و نتوانستند با او برابرى نمود، و بغض و كينه ايشان زيادتر و بيشتر از پيشتر شد. ملك ظاهر مجلى آراست، او را با اكابر و فضلا حاضر ساخت تا بشنود مباحثى كه ميان ايشان مذكور شده است. شيخ در آن مجلس بايشان سخنان بسيار گفت بر نهجى كه جملگى سكوت ورزيدند. بر ظاهر فضل او ظاهر شد و قدرش افزود و قربش زياده گشت، صاحب وقار و تمكين گشته، توجّهش مقصور باو شد. اين نيز باعث ازدياد تشنيع او گشت.
محضرها بكفر او درست نمودند و بدمشق پيش صلاح الدين فرستادند و گفتند اگر اين مرد مىماند اعتقاد ملك را فاسد مىگرداند، و اگر رها مىكند بهر ناحيتى كه رفت احوال آن ناحيت را بفساد مىكشاند، و چيزهاى ديگر هم بر اين افزودند. صلاح الدين پيش ظاهر فرستاد كه سجلّى بخط قاضى و اهالى آنجا بمن رسيد كه آن جوان كشتنى است و بايد كشت او را، بكش و رها مكن بوجهى از وجوه. چون شيخ را اين حكم محقّق گشت و حال را بر آن منوال ديد، گفت مرا در خانه محبوس سازيد و طعام و شراب ندهيد تا آنكه باللّه كه مبدأ كلّ است و اصل شوم. چنانچه گفته بود بفعل آوردند. بعد از آن ظاهر
[١] ممكن است: ممكن آنست كهF