رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٨٣ - فصل ٨
|
در گريه و آه سرد مىكوش |
كين آب و هوات مىبسازد |
|
(٢١) چون دانستيم كه او را از ما فراغتى حاصلست هر يكى روى بطرفى[١] نهاديم، حزن بجانب[٢] كنعان رفت و من راه مصر برگرفتم. زليخا چون اين سخن بشنيد خانه بعشق پرداخت و عشق را گرامىتر از جان خود مىداشت تا آنگاه كه يوسف بمصر افتاد.
اهل مصر بهم برآمدند، خبر بزليخا[٣] رسيد، زليخا اين ماجرا با عشق بگفت، عشق گريبان زليخا بگرفت و بتماشاى يوسف رفتند. زليخا چون يوسف را بديد[٤] خواست كه پيش رود، پاى دلش بسنگ حيرت درآمد[٥]، از دايره صبر بدر افتاد، دست ملامت[٦] دراز كرد و چادر عافيت بر خود بدريد و بيكبارگى سودائى شد. اهل مصر در پوستينش افتادند و او بىخود اين بيت مىگفت:
بيت
|
ما على من باح من جرح |
مثل ما بى ليس ينكتم |
|
|
زعموا أنّنى احبّكم |
و غرامى فوق ما زعموا |
|
فصل ٨[٧]
(٢٢) چون يوسف عزيز مصر شد، خبر[٨] بكنعان رسيد، شوق
[١] طرفى: طريقىT
[٢] بجانب:-T
[٣] زليخا:-T
[٤] بديد: ديدS
[٥] پاى دلش بسنگ حيرت در آمد: پا برداشت بسنگ حسرت در آمدT
[٦] دست ملامت: زليخا چون دست ملامتT
[٧] فصل ٨:-T
[٨] خبر: و خبرT