رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٧٢ - فصل ٣
حسن چون اين ترانه گوش كرد از روى فراغت جوابش داد:
|
اى[١] عشق شد[٢] آنكه بودمى من بتو شاد |
امروز خود از توم نمىآيد ياد |
|
عشق چون نوميد گشت[٣] دست حزن گرفت و روى ببيابان[٤] حيرت نهاد و با خود اين زمزمه مىكرد:
بيت
|
بر وصل تو هيچ دست پيروز مباد |
جز جان من از غم تو با سوز مباد |
|
|
اكنون كه در انتظار روزم برسيد |
من خود رفتم كسى بدين روز مباد |
|
(٥)[٥] حزن چون از حسن[٦] جدا ماند[٧] عشق را گفت[٨]: ما با تو بوديم در خدمت حسن[٩] و خرقه ازو داريم و پير[١٠] ما اوست، اكنون كه ما را مهجور كردند تدبير آنست كه هر يكى از ما روى بطرفى نهيم و بحكم رياضت سفرى بر آريم، مدّتى در لگدكوب دوران ثابت قدمى بنمائيم و سر در گريبان تسليم كشيم و بر سجّاده ملمّع قضا و قدر ركعتى چند بگزاريم[١١]، باشد كه بسعى اين[١٢] هفت پير گوشهنشين كه مربّيان[١٣]
[١] اى: كىT
[٢] شد:+ شدT
[٣] نوميد گشت: نااميد شدS
[٤] ببيابان:
در بيابانT
[٥] در نسخهT اين سطر آغاز فصل جديدى است
[٦] حزن چون از حسن: عشق چون از حزنT
[٧] جدا ماند:+ دست حزن گرفتT
[٨] عشق را گفت:
او را گفتT
[٩] با تو بوديم در خدمت حسن: تا بوديم در خدمت حسن بوديمS
[١٠] و پير: پيرT
[١١] بگزاريم: بگذاريمT
[١٢] اين: آنS
[١٣] پير گوشهنشين كه مربيان: پير كه گوشهنشينT