رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٧٠ - فصل ٢
يگانه شد[١]. چون خبر آدم [صلوات اللّه و سلامه عليه][٢] در ملكوت شايع گشت اهل ملكوت را آرزوى ديدار[٣] خاست، اين[٤] حال بر حسن عرض كردند.
حسن كه پادشاه بود گفت كه[٥] اوّل من يك سواره پيش[٦] بروم، اگر مرا خوش آيد روزى چند آنجا مقام كنم، شما نيز بر پى من بيائيد. پس سلطان[٧] حسن بر مركب كبريا سوار شد و روى بشهرستان وجود آدم نهاد، جائى خوش و نزهتگاهى[٨] دلكش يافت، فرود آمد، همگى آدم را بگرفت چنانك هيچ حيّز[٩] آدم نگذاشت. عشق چون از رفتن حسن خبر يافت، دست در گردن حزن آورد و قصد حسن كرد. اهل ملكوت چون واقف شدند يكبارگى بر پى[١٠] ايشان براندند. عشق چون بمملكت آدم رسيد حسن را ديد تاج تعزّز بر سر نهاده و بر تخت وجود آدم قرار گرفته، خواست تا خود را در آنجا گنجاند، پيشانيش بديوار دهشت افتاد[١١]، از پاى در آمد. حزن حالى دستش بگرفت[١٢]، عشق چون ديده باز كرد اهل ملكوت را ديد كه تنگ درآمده بودند. روى بديشان نهاد، ايشان خود را بدو تسليم كردند و پادشاهى خود بدو دادند و جمله روى بدرگاه حسن نهادند[١٣]. چون نزديك رسيدند عشق كه سپهسالار بود نيابت بحزن داد و بفرمود تا همه از دور زمين بوسى كنند زيرا كه طاقت نزديكى نداشتند. چون اهل ملكوت را ديده بر حسن افتاد جمله بسجود
[١] شد: شدندS
[٢] صلوات اللّه ... عليه:-T
[٣] ديدار: ديدنS
[٤] اين:
آنS
[٥] گفت كه: گفتT
[٦] پيش:-S
[٧] پس سلطان:-S
[٨] نزهتگاهى: نزهتگاهS
[٩] حيز: چيز درS
[١٠] يكبارگى بر پى: در پىT
[١١] افتاد: آمد وS
[١٢] بگرفت: گرفتT
[١٣] نهادند:+ مشورت كردند و من اين حال بر حسن ... و غرامى فوق ما زعمواT ) اين چند صفحه از فصل هفتم رساله در پايان فصل دوم درT آمده است)