رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٧ - زندگى سهروردى
كه خواهند و باين مقام رسيده بودند بايزيد بسطامى و منصور حلّاج و غير ايشان از آن برادران تجريد. و بودم من مدّتى كه تأمّل و فكر داشتم بشناخت اين مقام تا آنكه يارى كرد و معاونت نمود حقّ سبحانه و تعالى بيقين تامّ. و اگر نه اين بود كه آن از اسرار الهى است و كشفش جايز نه، هرآينه شمّهاى از احوال او ذكر مىكردم.
(١١) و شيخ قدّس اللّه روحه بسيار سير و كثير الطّواف بود در شهرها، و شوق بسيار داشت كه از براى خود شريكى در تحصيل حقايق بهم رساند، بهم نرسيد، چنانچه در آخر «مطارحات» مىگويد باين مضمون كه «بتحقيق سنّ من نزديك بسى سال رسيد و اكثر عمر در سفر گذشت و همگى تفحّص از مشاركى كه مطّلع باشد بر علوم مىنمودم، نيافتم كسى را كه چيزى از علوم شريفه دانسته[١] باشد و كسى هم كه تصديق بتحقيق آن داشته باشد». نظر كن در اين سخن او كه مصدّق تحقيق آن علوم هم نيافتم و شگفت بسيار نماى. و اين شيخ بزرگوار نهايت تجريد داشت و اصلا[٢] نظر همّت جانب دنيا نمىگماشت. در بعضى اوقات بديار بكر مىبود و در برخى بشام و گاهى بروم بسر مىبرد.
(١٢) و سبب كشته شدن او چنانچه بما رسيده است اينست: او چون از روم برآمد و بحلب رسيد[٣]، بحسب اتّفاق ميان او و ملك ظاهر بن صلاح الدّين يوسف كه صاحب مصر و يمن و شام بود ملاقات افتاد و ملك شيخ را دوست داشت و معتقد شد. علماى حلب بر شيخ جمع آمدند و كلمات او مىشنيدند و او در بحثها تصريح مىكرد بعقايد حكما و
[١] و يا ممكن بود همچون نويسندگى مر انسان را، و:-F
[٢] محال: ممتنعSH
[٣] هم چون: چونSH