رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٢٨ - (٦) عقل سرخ
سوى صحرا نهادم. در آن صحرا شخصى را ديدم كه مىآمد، فرا پيش رفتم و سلام كردم بلطفى هر چه تمامتر، جواب فرمود. چون در آن شخص نگريستم محاسن و رنگ و روى وى سرخ بود. پنداشتم كه جوانست، گفتم اى جوان از كجا مىآئى؟ گفت اى فرزند اين خطاب بخطاست[١]، من اوّلين فرزند آفرينشم، تو مرا جوان همىخوانى؟ گفتم از چه سبب محاسنت سپيد نگشته است؟ گفت محاسن من[٢] سپيد است و من پيرى نورانيم.
امّا آن كس كه ترا در دام[٣] اسير گردانيد و اين[٤] بندهاى مختلف بر تو نهاد و اين موكّلان[٥] بر تو گماشت، مدّتهاست تا مرا در چاه سياه انداخت.
اين رنگ من كه سرخ مىبينى از آنست[٦]، اگر نه من سپيدم و نورانى.
و هر سپيدى كه نور بازو تعلّق دارد چون با سياه آميخته شود سرخ نمايد چون شفق اوّل شام يا آخر[٧] صبح كه سپيد است و نور آفتاب باز و متعلّق و يك طرفش با جانب نور است كه سپيد است و يك طرفش با جانب چپ كه سياهست[٨]، پس سرخ مىنمايد. و جرم[٩] ماه بدر وقت طلوع اگر چه[١٠] نور او عاريتى است امّا هم بنور موصوفست و يك جانب او با روز است و يك جانبش با شب، سرخ نمايد. و چراغ همين صفت دارد، زيرش سپيد باشد و بالا بر دود[١١] سياه، ميان آتش و دود سرخ نمايد و اين را نظير و مشابه[١٢] بسيار است.
(٥) پس گفتم اى پير از كجا مىآئى؟ گفت از پس كوه قاف كه
[١] خطاست: بخطاستT
[٢] من:-M
[٣] در دام: آورد وM
[٤] و اين:
و اين كهM
[٥] موكلان: موكلان راT
[٦] از آنست: از آن آنستM
[٧] يا آخر: بآخرM
[٨] و يك طرفش با جانب چپ كه سياهست:-M
[٩] و جرم:
و چونM
[١٠] اگر چه: كه اگر چهT
[١١] بر دود: دودM
[١٢] مشابه: تشابهM