رسائل شيخ اشراق - شيخ اشراق - الصفحة ٢٠١ - (٤) رسالة الطير
كار خود [و نسى خويش از خود][١] ياد آمدم و آنچه با او ساخته بودم و الف گرفته بر من منغّص شد. خواستم كه از اندوه بميرم يا از آن بازگرديدن ايشان جان از تن جدا شود. آوازى دادم ايشان را و زارى كردم كه بنزديك من آئيد و مرا در حيله جستن براحت دليل باشيد و با من در رنج شريك باشيد كه كار من بجان رسيد. ايشان را فريب صيّادان ياد آمد، بترسيدند و از من برميدند، سوگند بريشان دادم[٢] بدوستى قديم و صحبتى كه هيچ كدورت بدو راه نيافته بود، بدان سوگند شكّ از دل ايشان نرفت و هيچ استوارى نديدند از دل خود بر موافقت من.
ديگر باره عهدهاى گذشته را ياد آوردم و بيچارگى عرضه كردم، پيش من آمدند، پرسيدم ايشان را از حالت ايشان كه بچه وجه خلاص يافتند و با آن بقاياى بندها چون آرميديد؟ پس هم بدان طريق كه ايشان حيله خود كرده بودند مرا معونت كردند تا گردن و بال خود را از دام بيرون كردم و در قفس باز كردند. چون بيرون آمدم گفتند اين نجات غنيمتدار، من گفتم كه اين بند از پاى من برداريد، گفتند اگر ما را قدرت آن بودى اوّل از پاى خود برداشتيمى[٣]، و از طبيب بيمار كس درمان و دارو نطلبد[٤] و اگر دارو ستاند ازو سود ندارد، پس من با ايشان پريدم. ايشان با من گفتند كه ما را در پيش راههاى دراز است و منزلهاى سهمناك و مخوف كه از آن ايمن نتوان بود، بلكه بمثل اين حالت ديگر
[١] و نسى خويش از خود: و مسلمى خويش در هواSF ) فذكرتنى ما كنت انسيته و نغصت عليه ما الفتهA : چون من اين گروه را بدان حال ديدم مرا ياد آمد آنچه من از حال خود فراموش كرده بودمSj (
[٢] دادم: داديمF
[٣] برداشتيمى: برداشتمىF
[٤] نطلبد: بطلبدF