تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٦٩ - سوره البقرة(٢) آيات ٢٥٠ تا ٢٥٩
بمثوبات اخرويه و بيقين ميدانستند كه بموت يا قتل بجزاى كردار خود خواهند رسيد در مقابل جالوت صف بر كشيدند و لشكر جالوت بقول صاحب تيسير و اكثر مفسران هشتصد هزار سوار جرار خنجر گذار تيغ زن نيزهدار بودند و جالوت كه از اولاد عمليق بن عاد بود مردى عظيم الجثه و شديد الشوكت بود و در تفسير حداد و غيره مذكور است كه اسلحه كه در بر او بود هزار رطل آهن بود و از جمله خودى كه بر سر داشت سيصد رطل بود
وَ لَمَّا بَرَزُوا و آن هنگام كه مؤمنان صادق الاخلاص بارز و ظاهر گشتند و صف كارزار راستكردند لِجالُوتَ براى جالوت وَ جُنُودِهِ و لشگريان او و ملتجى باو سبحانه شده از او مدد تاييد طلبيدند در ثبات قدم در معركه جهاد و طلب نصرة كردند از او و همه متفق الكلمة قالُوا گفتند از روى نياز كه رَبَّنا اى پروردگار ما أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً فرو ريز بر ما شكيبايى را افراغ كه در اصل صب مايع سيال است از جانب علو بتحت استعار است از اكتار و اكمال صبر يعنى صبر بسيار و شكيبايى بيشمار بر دلهاى ما ريزان گردان وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا و نگاه دار بتوفيق و تاييد خود قدمهاى ما را در ميدان حرب انْصُرْنا و يارى ده ما را عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ بر گروه ناگرويدگان در اين كلام ترتيبى بليغ است چه اول سؤال كردند از افراغ صبر در قلوب ايشان كه ملاك امر است و معظم آن و بعد از آن طلب ثبات قدم نمودند در مداحض حرب كه مسبب است از آن و آنكه نصرت طلبيدند بر دشمنان كه مرتبست بر صبر و ثبات در ميدان حق سبحانه اجابت دعاى ايشان فرمود صبر و ثبات را بر ايشان فايض گردانيد فَهَزَمُوهُمْ پس منهزم ساختند و در هم شكستند كافران را بِإِذْنِ اللَّهِ بفرمان خدا يعنى باعانت و توفيق او وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ و كشت داود بن ايشا جالوت را بسنگ فلاخن كه بر خود وى زده خود در سرش شكسته شد و مغزش پريشان گشت و لشگر او پراكنده شد (على بن ابراهيم) بن هاشم از صادق (ع) روايت كرده كه حق سبحانه قبل ازين با شموئيل وحى فرستاد كه قتل جالوت بر دست مردى شبان باشد كه زره موسى بر قامت او راست آيد و از اولاد لاوى بن يعقوب باشد و آن داود بن ايشا بود و ايشا را ده پسر بود كه كوچكترين ايشان داود بود و چون حق سبحانه طالوت را پادشاهى داد بر بنى اسرائيل و بجهة حرب جالوت لشگر را جمع كرد شخصى را نزد ايشان فرستاد كه فرزندان خود را حاضر گردان ايشا نه پسر خود را بمجلس طالوت آورد و هر كدام كه زره ميپوشيدند مساوى قامت ايشان نميبود چه نسبت ببعضى كوتاه بود و نسبت ببعضى ديگر دراز طالوت ايشا را گفت فرزندى ديگر دارى گفت آرى پسركى كوچك دارم همراه رمه ميباشد و ايشان را ميچراند گفت او را بياور ايشا بيامد و او را گفت كه طالوت ترا ميطلبد