تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٧١ - سوره البقرة(٢) آيات ٢٥٠ تا ٢٥٩
تاخذهم على صلاح قلوبهم) ما مردمان را بصورت نيكو و ضخامت بدن اعتبار نميكنيم بلكه بصلاح قلوب و پاكيزگى باطن كه قوة اعتقاد و تيقن است در امر دين بر ميگزينم اشموئيل ايشا را گفت ترا فرزندى ديگر هست گفت نه و امتناع او بجهت آن بود كه داود بسيار حقير و كوتاه بالا بود شرم داشت كه بگويد از فرزندان من است جبرئيل گفت ايشا دروغ ميگويد وى را فرزندى ديگر هست و داود نام اوست اشموئيل گفت چرا دروغ مىگويى نه داود فرزند تست گفت يا نبى اللَّه داود بس كه حقير و زرد روى و ازرق چشم است نخواستم كه مردمان وى را ببينند هميشه در صحرا شبانى گوسفندان ميكند طالوت گفت من خود بروم و او را به بينم پس با جمعى بآن موضع رفت ديد كه بر كوه گوسفند ميچراند و سيلى عظيم آمده بود و او دو سه گوسفند بر گردن مينهاد و بر كنار ميآورد چون طالوت آن را بديد گفت چون اين بر بهايم رحيمست بلا شك بر مردم رحيمتر خواهد بود و غم رعيت بيشتر خور خواهد پس وى را پيش خود طلبيد و آن قرن بر سر او نهاد روغن بجوشيد و مانند اكليل بر گرد سر او ميگرديد و چون در تنور آهن رفت بر قد و قامت او بود گفت اى داود تو آنى كه با جالوت جنگ كنى و او را بكشى تا من دختر خود را بتو دهم و نيمه پادشاهى را بتو تسليم كنم گفت آرى اين كار از دست من مىآيد چه مكرر شير و گرگ و پلنگ بقصد گوسفندان من مىآيند من بچابك دستى آنها را ميگيرم و بر هم ميدرم پس طالوت او را بلشگرگاه خود آورد در راه كه مىآمد سنگى با او بسخن آمد كه اى داود مرا بردار كه فلان سنگم كه هارون مرا بر دشمن انداخت و او را هلاك كردم بسنگى ديگر رسيد آواز داد كه مرا بردار كه خداى تعالى هلاك جالوت را در من وديعت نهاده او را نيز برداشت پس بسنگ ديگر رسيد همچنين گفت او را نيز برداشت و همه را در توبره نهاد چون جالوت اسلحه بر خود راست كرد و بر فيل نشسته مبارز طلبكرد طالوت اسبى نيكو و سلاحى تمام براى داود حاضر كرد و آورد پوشيد و سوار شد و پاره راه برفت مردمان گفتند اين كودكست چگونه با جالوت كارزار تواند كرد پس داود باز گشت و گفت اى ملك با اين سلاح صلاح نيست كه با جالوت جنگ كنم مرا بر حالت و هيئت خود باز گذار كه مرا اين حال بهتر مينمايد طالوت گفت اختيار دارى پس داود پياده شد و توبره در گردن كرد و فلاخن در دست گرفت و روى بميدان نهاد و در برابر جالوت آمد جالوت چون او را بديد در چشم او بسيار حقير نمود بر سبيل استهزا و سخريه گفت تو بقتال من آمده گفت بلى گفت سلاحت كو گفت اين فلاخن است گفت سنگ را بسگ مىاندازند گفت تو از سگ كمترى جالوت گفت همين ساعت گوشت ترا طعمه ددان كنم داود بسخن او التفات نكرد دست در توبره كرد و يك سنگ را بيرون آورد و در فلاخن نهاد و گفت بنام خداى ابراهيم و چون دوم در آن نهاد گفت بنام خداى اسحاق و سنگ سيم كه در آن نهاد گفت بنام خداى يعقوب و فلاخن را گرد سر بگردانيد و