تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠٩ - سوره البقرة(٢) آيات ٢٥٠ تا ٢٥٩
تعالى نوشك فارسى را برانگيخت تا ولايت بيت المقدس در آمده در مدت سى سال بحال عمارت باز آورد و اين ده را از آنچه پيشتر بود آبادانتر ساخت و بعد از انقضاء مدت صد سال از موت عزير او را زنده گردانيد و گويند او را هنگام چاشت بميرانيد و در آن روز كه زنده شد هنوز آفتاب غروب نكرده بود پس فرشته بحكم خداى تعالى در وقتى كه عزير زنده شد و چشم بماليد قالَ گفت او را كه اينجا كَمْ لَبِثْتَ چند وقتست كه درنگ كرده قالَ گفت عزير لَبِثْتُ يَوْماً درنگ كردهام اينجا روزى و چون بنگريست هنوز آفتاب بود گفت أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ بلكه پاره از روز و ميتواند بود كه او براى اضراب نباشد بلكه جهت تردد وى بوده باشد مانند قول ظان و متردد قالَ گفت آن فرشته نه چنانست كه تو گمان برده بَلْ لَبِثْتَ بلكه درنگ كرده اينجا مِائَةَ عامٍ صد سال يعنى در اين صد سال مرده بودى عزير در نگريست و اوضاع آن موضع را بر نهجى ديگر يافت تعجب او زياده شد ديگر باره آن فرشته او را گفت فَانْظُرْ پس بنگر إِلى طَعامِكَ بسوى طعام خود يعنى انجير كه در سله نهاده بودى وَ شَرابِكَ و بنگر بشراب خود يعنى شيره انگور كه در مشك ريخته بودى لَمْ يَتَسَنَّهْ كه هيچ متغير نشده آن طعام و عصير بمرور سنوات و حمزه و كسايى در حال وصل بدون ها ميخوانند و اشتقاق آن از سنه است بنا بقرائت اول و ها اصل كلمه و بر قرائت ثانيه هاء سكتست و لام الفعل آن واو مقدر و گويند اصل آن لم يتسنن است مأخوذ از حَمَإٍ مَسْنُونٍ كه نون ثالثه بحرف علة مبدل شده مانند (تقضى البازى) و افراد ضمير بجهت آنست كه طعام و شراب در حكم جنس واحدست وَ انْظُرْ و ديگر در نگر إِلى حِمارِكَ بسوى دراز گوش خود كه استخوانهاى او مانده و باقى اجزاء متفرق گشته وَ لِنَجْعَلَكَ لام متعلق است بفعل محذوف و تقدير اينست كه (و فعلنا ذلك لنجعلك) و معنى اينكه ما اين كار كرديم يعنى تو را و مركوب ترا بعد از مرگ بمدت صد سال زنده كرديم تا بگردانيم تو را مِائَةَ نشانه و عبرتى لِلنَّاسِ از براى مردمان كه در حشر اجساد شك دارند وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ و نظر كن بسوى استخوانهاى دراز گوش خود تا ببينى كه بقدرت بى علت كَيْفَ نُنْشِزُها چگونه آن را بعضى بر بالاى بعضى مركب ميسازيم و از زمين برداشته بر بالاى يكديگر وصل ميكنيم و بهم مينشانيم و در انوار گفته كه كيف منصوبست به ننشزها و جمله حالست از عظام اى انظر اليها محياة يعنى نظر كن بآن استخوانها در حالتى كه آن را زنده ميسازيم باين وجه كه اجزاى آن را بر بالاى هم مركب