تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٧٢ - سوره البقرة(٢) آيات ٢٥٠ تا ٢٥٩
بينداخت حق سبحانه هر سه سنگ را يكى گردانيد و باد را امر كرد تا آن سنگ را ميبرد تا بميان خود جالوت آمده فرو رفت و از سر و گلو و شكم وى بگذشت و از مقعدش بيرون رفت پس داود بيامد و بالاى جالوت بگرفت و ميكشيد تا نزد طالوت آورد مسلمانان شاد شدند و داود را دعا كردند و چون بشهر آمد داود طالوت را گفت بوعده كه داده وفا كن و وام عهدى كه بسته از گردن خود ادا كن گفت تو ميخواهى كه بى صداق دختر خود را نامزد تو كنم تعيين صداق كن تا دختر را بتو دهم گفت من چيزى ندارم كه بصداق دختر تو دهم طالوت گفت من از تو مالى نميخواهم ليكن چون مرد كارزارى و ما را در اين كوهسار دشمنان بسيار هستند اغلف يعنى ختنه ناكرده هر گاه كه دويست مرد از ايشان بكشى و غلفه ايشان را نزد من آرى من دختر و ملك را بتو دهم داود متوجه آن موضع شد و هر كه را از ايشان كه ميكشت غلفه او را ميبريد و در رشته ميكرد تا دويست غلفه را در رشته كرده نزد طالوت آورد طالوت دختر خود را و انگشترى مملكت دارى را بدو داد او بر تخت نشست و طريقه عدل مرعى داشته همه مردمان مطيع او شدند و بعد از هفت سال از هلاك جالوت تمام پادشاهى بر او مسلم شد و ذلك قوله وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ و عطا كرد خدا داود را بعد از قتل جالوت پادشاهى وَ الْحِكْمَةَ و داد او را حكمت يعنى نبوت يا زبور وَ عَلَّمَهُ و بياموزانيد او را مِمَّا يَشاءُ از آنچه خواست و آن علمى است كه پيغمبران را بكار آيد يعنى علم و دين و گويند صنعت زرهگرى بود بدون اعانت آتش كه وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مرويست كه هر روز سه درع را ساختى و هر درعى را بمبلغ كثير فروختى و از آن ممر مالى عظيم جمع كرد و يا مراد دانستن زبان مرغان و ساير دواب بود و يا علم الحان و اصوات حسنه و نغمات لذيذه در خبر است كه چون زبور خواندى وحوش و طيور و سباع بر در صومعه او بايستادندى و مرغان بر بالاى سر او پرها در هم گستردندى بر وجهى و اله حسن صوت او شدندى كه از غايت بيهوشى اگر كسى خواستى ايشان را بگرفتى و آب رونده و باد وزنده از استماع آواز او بر جاى خود ماندى و حركت نكردى ضحاك از ابن عباس نقلكرده كه مراد از اين علم سلسله بود كه حق تعالى از براى او از آسمان فرو مىگذاشت در روز حكم تا هر كه محق بودى دست او بدان رسيدى و اگر مبطل بودى هر چند جهد كردى دست او بدان نرسيدى و چون از آسمان حكمى نازل شدى آن سلسله بحركت در آمدى و از او آواز آمدى داود آن حكم را بدانستى سر آن سلسله بمجره بسته بود و آخر آن ببالاى سر داود رسيده و محكمى آن بمثابه آهن بود و رنگش مانند آتش و حلقههاى آن گرد بود و موصل بجواهر و لؤلؤتر و تازه هر مريضى و عليلى كه دست در آن زدى فى الحال شفا يافتى حاصل كه آن سلسله در عهد او بجاى