تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠٨ - سوره البقرة(٢) آيات ٢٥٠ تا ٢٥٩
ايشانى يا از جاهلان ايشان گفت
لست من جهالهم
از جاهلان ايشان نيستم گفت (اسالك ام تسئلنى) من از تو چيزى بپرسم يا تو از من ميپرسى فرمود
ذاك اليك
اختيار اين امر مر تو راست گفت من بپرسم فرمود بپرس آنچه خواهى راهب گفت ما و شما مىگوييم كه در بهشت درختيست كه آن را طوبى ميگويند ما مىگوييم كه در سراى عيسى است و شما مىگوييد كه در سراى محمد است و در بهشت هيچ جا و هيچ بقعه نباشد الا كه شاخى از آن در آنجا بود مثال آن در دنيا چيست امام فرمود مثال آن در دنيا آفتابست كه بامداد سر از مشرق بيرون كند و چون بقطب فلك رسد هيچ موضعى نباشد مگر كه شعاعى از اشعه آن در آنجا تابد گفت نيكو گفتى بعد از آن گفت ما و شما مىگوييم كه اهل بهشت از طعام و شراب بهشت ميخورند و چندان كه بيش خورند آن طعام و شراب زياده گردد و نقصان در آن راه نيابد مثال آن در دنيا چيست فرمود مثال آن در دنيا كتاب خداى است چندان كه خوانندگانش مى خوانند و گويندگانش در انواع علومش سخن ميگويند از قرائت و تفسير و تأويل و فقه و كلام و حدود و احكام حلال و حرام بعشرى از معشار آن نميرسند گفت نيكو گفتى ديگر گفت كه ما و شما مىگوئيم كه اهل بهشت در بهشت شراب و طعام خورند و ايشان را بول و غايط نه باشد مثال آن در دنيا كدام است آن حضرت فرمود كه مثال آن جنين است اندر شكم مادر خود غذا ميخورد و او را بول و غايط نبود گفت احسنت نيكو گفتى بگو كه كليد بهشت از زر است يا از سيم فرمود نه از زير است و نه از سيم بلكه كليد آن زبان مؤمن است كه در دهان بگرداند و بگويد لا اله الا اللَّه پير ترسا گفت همه را راست گفتى و ليكن تو را مسئله ميپرسم كه متحير فرو مانى فرمود اگر بگويم و صواب باشد ايمان آورى و بدين ما درآيى گفت آرى و بر اين عهد كردند گفت خبر ده مرا از آن توام كه بيك شكم از مادر متولد شدند و بيكروز نزد خدا رفتند چون بمردند يكى را دويست سال بود و يكى را صد سال گفت ايشان عزير و عزيز بودند كه توأم بودند در يك شب متولد شدند و پنجاه سال با يكديگر بودند و بعد از آن عزير از بعضى دهها متوجه بيت المقدس شده بقريه سابر آباد و بروايت ديگر بده عقب كه بر دو فرسخ ايليا بود رسيد موضعى ويران ديد اما درختان آن ميوه دار بود قدرى انجير و انگور بچيد و در سايه ديوارى قرار گرفت و انجيرى چند بخورد و باقى در سله نهاد و انگور را بفشرد و پاره بياشاميد و بقيه در مشك ريخت و دراز گوشى كه داشت در پيش خود ببست و تكيه بر ديوارى كرده در آن ده مينگريست چون آن ده را بغايت خراب ديد و مردمان را هالك و مرده يافت و گفت از روى تعجب كه أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها حق سبحانه قبض روح او كرد و خر او را نيز بميرانيد تا مدت صد سال و در اين مدت او را و مركوب او را از نظر خلق بپوشانيد چون هفتاد سال از موت او بر آمد و بخت نصر هلاك شد حق