تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٦٤ - سوره البقرة(٢) آيات ٢٤٠ تا ٢٤٩
چه رسيده است كه رويت زرد گشته و تنت باين مرتبه ضعيف و نزار شده دشمنى بتو رسيده يا مصيبتى يا معصيتى از تو صادر گشته كه چنين متغير اللون شده و صفا و طراوتى كه در جبين اسماعيل بود از تو زايل گشته گفت آن نور كه در پيشانى من بود منتقل شد برحم زوجهام كه زنيست عبريه جرهميه و نام او عاصره است يعقوب گفت
بخ بخ شرفا بمحمد صلى اللَّه عليه و اله لم يكن اللَّه ليخرجه الا فى العربيات الطاهرات
حق سبحانه او را بيرون نياورد مگر از زنان عربى كه پاك و پاكيزه باشند اى قيدار ترا بشارت مىدهم كه ديشت عاصره كه زوجه تست پسرى آورده قيدار گفت از كجا دانستى و حال آنكه تو در زمين شامى و او در زمين حرم يعقوب گفت باين دانستم كه ديشب درهاى آسمان را ديدم كه بگشادند و فرشتگان را مشاهده كردم كه انواع بركت و رحمت نازل مىساختند و نورى ديدم از ميان آسمان و زمين كه بر نور ماه غلبه كرده بود دانستم كه اين بجهت شرف و بزرگوارى محمد (ص) است پس قيدار تابوت بيعقوب تسليم كرد و برگشت و روى بحرم نهاد چون بمنزل خود رسيد ديد كه عاصره پسرى آورده بود و او را حمل نام نهاده و نور محمدى (ص) در پيشانى او لايح و لامع بود القصه آن تابوت ميان بنى اسرائيل بود تا كه بموسى انتقال يافت موسى تورية در آنجا نهاد با بعضى از امتعه بر تفصيلى كه گذشت و بعد از وفات او بطريق ارث منتقل مىشد تا كه با شموئيل رسيد و اين تابوت را بنى اسرائيل بمنزله رايت در پيش مىداشتند و بر دشمن ظفر مىيافتند و از وهب منبه روايتست كه در وقت كارزار آوازى از او مىآمد مانند او از گربه ايشان را يقين شدى كه ظفر خواهند يافت سدى گفته كه در آنجا طشتى زرين بود و اصح آنست كه در او صورتى بود بشكل آدميان و مانند باد جهنده از تابوت بيرون ميجست و بر روى دشمنان ميجهيد و ايشان را متفرق مىساخت چنان كه گذشت و هر گاه بنى اسرائيل در امرى خلاف كردندى اوازى از آنجا بيرون آمدى و حكم كردى ميان حق و باطل و چون فسق و فجور و انواع معاصى در ميان بنى اسرائيل شايع شد حق سبحانه عمالقه را بر ايشان مسلط گردانيد تا تابوت زا از ايشان بستدند و سبب آن بود كه پيرى كه اشمئيل را تربيت ميكرد نام او عيلى بود و اعلم بنى اسرائيل بود و صاحب قربان ايشان بود و دو پسر داشت و اين پسران در قربان خيانتكردندى و بآن دست درازى كردندى و چون زنان در بيت المقدس نماز گذاردندى در ايشان آويختندى و ايشان را اذيت رسانيدندى حق سبحانه با شموئيل وحى كرد كه عيلى را بگو كه ترا دوستى فرزندان نمىگذارد كه ايشان را از اين فعل شنيع منع كنى و از خيانت در قربانى و در زنان زجر كنى سوگند بجلال و كبريايى خود كه اين مرتبه را از تو بستانم و فرزندانت را هلاك كنم چون اشموئيل اين خبر را بعيلى رسانيد بترسيد و بسيار پريشان