تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠٧ - سوره البقرة(٢) آيات ٢٥٠ تا ٢٥٩
مشاهده آن از قبيل قول ابراهيم كه رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى و نزد كسانى كه قايل اين كلمه كافر بعث بوده چنان كه گذشت مراد استبعاد وى باشد از احيا و گويند احيا مستعار است از براى تعمير و موت از براى خرابى و يا از قبيل و اسئل القرية بر حذف مضاف و معنى اينكه چگونه حقتعالى اينده را ابادان گرداند پس از خرابى آن و انى در موضع نصب است بر ظرفيت بمعنى متى يا بر حال بمعنى كيف و بر هر تقدير چون اين كلمه را گفت فَأَماتَهُ اللَّهُ پس بميرانيد او را حقتعالى مِائَةَ عامٍ صد سال و خر او نيز بمرد يعنى تا مدت صد سال او را و خر او را آن چنان مرده بگذاشت ثُمَّ بَعَثَهُ پس از آن زنده كرد او را و خر او را بهمان صورت و شكل كه بودند و مرويست از وهب كه بعد از گفتار أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ خر خود را بجاى خود ببست و چيزى كه داشت آنجا بنهاد خواب بر وى غلبه كرد حق سبحانه در خواب جان او بستند پس آنجا صد سال مرده افتاده بود و حق سبحانه او را از چشم مردمان پنهان كرد و گوشت او را از سباع نگاه داشت چون هفتاد سال بر آمد حقتعالى پادشاهى از پادشاهان فارس را امر كرد تا بيايد و بيت المقدس را آبادان سازد وى هزار قهرمان را بر گماشته با هر قهرمانى سيصد هزار مرد كار كن تعيين فرمود تا بيامدند و ببناى بيت المقدس و شهرها و دهها مشغول شدند و حقتعالى بخت نصر بابلى را هلاك كرد و بقاياى بنى اسرائيل نيز معاونت ايشان كرده بتعمير و تزيين بيت المقدس اشتغال نمودند تا در عرض سى سال آن را تمام كردند بر وجهى نيكوتر از آنچه سابقا بود و چون صد سال از تخريب بيت المقدس و موت ارميا بر آمد حق سبحانه او را زنده كرد و از عكرمه و قتاده و سدى روايتست كه مراد باين كس عزير بن شرحيا بود و از ابى عبد اللَّه (ع) نيز ماثور است و از حضرت كاظم (ع) منقولست كه فرمود وقتى از دشمنان ميگريختم و متفكر در راه شام ميرفتم ناگاه ببعضى از دههاى شام رسيدم و برخى از مردمان آن دهها را ملاقات كردم كوهى ديدم و مردمان آن قرى كه در حوالى آن بودند بآن كوه بالا ميرفتند از ايشان پرسيدم كه اين چه موضع است و شما اينجا بچه كار ميرويد گفتند در اين كوه غاريست و در اين غار راهبيست هر سال يك بار از آنجا بيرون ميآيد و ما را موعظه مينمايد و آنچه بر ما مشكل شده باشد حل ميسازد پس آن حضرت فرمود كه من نيز در ميان ايشان بآن كوه رفتم منبرى آوردند و بنهادند و پيرى را از دير بيرون آوردند كه ابروها بر چشمهاى او فرود آمد بود و بعصابه ابروى خود را بر پيشانى خود بسته بر آن منبر نشست و در آن مردمان مينگريست چشمش بر آن حضرت افتاد ديد كه نورى از فرق او تابان شده و لمعات آن بآسمان رسيده باو گفت كه اى مرد همانا در اين شهر غريبى گفت بلى گفت منا او علينا از دوستان مايى يا از دشمنان ما فرمود
لست منكم
از شما نيستم گفت همانا كه از امت مرحومه فرمود بلى گفت (امن علمائهم انت أم من جهالهم) از عالمان