تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٩٠ - سوره آل عمران(٣) آيات ١٠٠ تا ١٠٩
نتواند كرد پس حربه برگرفت و نزد قوم رفت و چون مردم در او نگاه كردند گفتند و اللَّه كه اسيد نه بآن روى باز آمد كه رفته بود سعد معاذ گفت چه كردى گفت آنجا رفتم ديدم كه ايشان چيزى نميگويند كه ما را زيان داشته باشد و با ايشان گفتم بايد از شما چيزى صادر نشود كه موجب نقص و زيان ما باشد و ايشان قبول اينمعنى كردند و لكن شنيدم كه جماعتى از بنى حارثه در صدد آن شدهاند كه اسعد را بكشند بجهت آنكه پسر خاله تست تا عهدى كه ميان شماست بشكند اگر بر وى و مراقبت اين امر كنى صواب باشد سعد برخواست و آن حربه را برداشت و متوجه آن جانب شد چون بآنموضع رسيد ديد كه ايشان مطمئن و آرميده با هم نشستهاند دانست كه مقصود اسيد آن بود كه آنجا رود و سخن ايشان را بشنود پس سئيم الوجه غليظ القلب بر ايشان داخل شد و بانگ بر ايشان زد كه چرا اغوا و اضلال مردمان ما مىكنيد و ازين شهر بيرون نمىرويد بعد از آن روى بمصعب كرد و گفت اگر تو پسر خاله من نبودى اين حربه را بر تو حواله ميكردم مصعب از روى ملاطفت و ملايمت گفت اى جوانمرد كرم ورزيده يك ساعت بنشين و آنچه مىگوييم بشنو اگر ترا صواب آيد زبان تعرض از ما كوتاه كن و الا آنچه تو گويى چنان كنم سعد معاذ گفت انصفت سخنى بانصاف گفتى پس بنشست مصعب حديث و طريقه مسلمانى و مكارم اخلاق را در ميان آورد و آغاز قرآن خواندن كرد بتدريج روى سعد شگفته ميشد تا آنكه محبت اسلام درو ظاهر گشت و از غايت شعف پيش از آنكه مصعب قراءة قرآن را تمام كند گفت شما بچه طريق بدين اسلام در مىآييد گفت كلمه شهادت مىگوييم و غسل ميكنيم و جامه پاكيزه ميپوشيم و دو ركعت نماز ميگذاريم سعد چنان كرد و حربه برگرفت او بر مجمع قوم خود شد چون در روى وى نگاه كردند دانستند كه اسلام را قبول كرده پس در ميان ايشان بنشست و گفت اى بنى الاشهل شما مرا چگونه دانيد گفتند رئيس و سيد قوم و مطاع مايى رأى تو از همه رأى تو از همه رأى ما قوىتر و دانش تو از همه ما بيشتر گفت همه بر اين عقيدهايد بيكبار آواز بركشيدند كه و اللَّه چنين است گفت حرامست بر من كه سخن شما را بشنوم تا آنكه بخدا و پيغمبر او ايمان آريد گفتند سمعا و طاعة چه ما ميدانيم كه در صدد خير خواهى مايى پس همه ايمان آوردند و هيچ مردى و زنى از ايشان نبود مگر كه كلمه اسلام بر زبان راند مصعب و سعد بن زراره بر همين منوال دعوت ميكردند تا آنكه همه اهل مدينه را بدايره اسلام درآوردند مگر سراى بنى امية و ابن زيد و حطم و ايل كه درين توقف نمودند زيرا كه ابو القيس الاسلب الشاعر در ميان ايشان بود و منع ايشان ميكرد پس مصعب برخواست با هفتاد مرد مسلمان بمكه آمد و در دويم ايام تشريق در عقبه با رسول ملاقات كرد و يك بار ديگر تجديد كلمه اسلام كردند و آن روز را روز بيعت دوم عقبه نام نهادند كعب بن مالك روايت كند كه ما اسلام خود را از مشركان قوم خود پنهان ميداشتيم چون