تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢٣ - سوره آل عمران(٣) آيات ١٢٠ تا ١٢٩
چادر عصمت بسر افكند و از دروازه مدينه بيرون آمد ناگاه زنى از بنى ذبيان برسيد و گفت اى دختر خير البشر بكجا ميروى گفت ميخواهم نزد پدرم روم اما قوت رفتار ندارم زن گفت اى سيدة النساء تو هم اينجا ساكن باش تا من بروم و براى تو خبرى بيارم اگر پدر بزرگوارت ترا بر اينحال ببيند تحمل نتواند كرد فاطمه (ع) در سايه ديوارى قرار گرفت اما دلش بيقرار بود پس فرمود كه اى زن چون چشمت بر جمال جهان آراى پدرم افتد سلام من برسان و حال مرا بدينسان كه ملاحظه ميكنى عرض كن پس آن زن برفت و فاطمه (ع) قطرات حسرات بر رخساره ميباريد و بدرد تمام ميگفت ايپدر مرا بغربت آوردى و درد غريبى و داغ يتيمى بر جگرم نهادى اى دريغا مادرم خديجه زنده بود تا درد بيكسى و يتيمى مرا دوا كردى و زخم تنهايى و غريبى مرا مرهم تربيت نهادى القصه زن ذبيانيه روى بلشگر گاه نهاده ميدويد و هر كرامى ديد خبر سيد عالم (ص) ميپرسيد و اين زن را برادر و پدر و پسر هر سه در ملازمت پيغمبر (ص) بغزا رفته بودند قضا را بلشگرگاه رسيد كشته ديد افتاده نگاه كرد برادرش بود كه شهيد شده و بخاك و خون افتاده ديده بر هم نهاد و بگذشت و با خود ميگفت حرام است بر من ديدن روى او تا روى پيغمبر خدا (ص) نبينم چون قدرى ديگر برفت پدر را ديد جان داده و بر خاك افتاده از وى نيز در گذشت بعد از آن پسرش بنظر وى درآمد و هنوز رمقى از حياة داشت چون مادر را ديد گفت اى مادر خوش آمدى كه مشتاق ديدار تو بودم زمانى پيش من بنشين و ساعتى در بر من آرام گير تا گفتار تو بشنوم و در ديدار تو نگرم زن گفت اى عزيز مادر و اى شهيد مادر در فراق تو گريانست و بر آتش اشتياق تو بريان اما دختر رسول خدا (ص) را بر جايى نشانده ام و باستخبار حال پدرش آمدهام و من هنوز از سيد عالم (ص) خبر ندارم و فاطمه (ع) انتظار ميبرد معذورم دار كه فرصت نشستن ندارم پسر را بگذاشت و بيامد تا بپاى كوه احد و در محلى رسيد كه سيد عالم (ص) از شعب بيرون آمده بود و در پاى علم ايستاده و صحابه گرداگرد آن حضرت صف كشيده پيش آمد و در قدم رسول خدا (ص) افتاد و گفت يا رسول اللَّه پدر و پسر و برادر و جدم و قبيله و تمامى عشيره من فداى تو باد سلام فاطمه (ع) آوردهام و حالت او را بحضرت تو عرض ميكنم رسول خدا (ص) فرمود كه او را كجا گذاشتى زن تمامى قصه را شرح داد رسول گفت اى زن زود باز گرد و بشارة حياة من باو رسان و بى انتظار او را نزد من آور زن بازگشت و مژده سلامتى آن حضرت بفاطمه رسانيد و گفت بخدا كه پدر ترا ديدم ايستاده و علم بر سر او بداشته فاطمه فرمود كه مرا بپدر رسان و مژدگانى از من بستان زن او را پيش گرفته باحد آورد چون چشم حضرت بر فاطمه (ع) آمد پيش او باز رفت و او را در كنار گرفت و فاطمه بسيار بگريست و حضرت او را تسلى داد و بنواخت فاطمه (ع) گفت اى پدر بزرگوار از اين زن مژدگانى قبول كردهام حضرت فرمود كه از فاطمه (ع) چه توقع دارى گفت يا رسول اللَّه ص چشم آن دارم كه فرداى قيامت مرا دست گيرد و مرا فراموش نكند