روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٧٣ - ترجمه
جندع بن عمرو كه آن ديد به صالح ايمان آورد.او و گروهى از قوم و اشراف ثمود خواستند تا ايمان آرند.ذؤاب بن عمرو بن لبيد و حباب-كه صاحب اوثان ايشان بودند-ايشان را نهى كردند،و مردى دگر از اشراف ثمود نام او رياب بن صمعر [١]و او از آن جمله [٢]بود.و جندع را پسر عمّى بود او را شهاب بن خليفة بن مخلات بن لبيد گفتند.او نيز خواست تا اسلام آرد،ايشان نهى كردند او را.
مردى از جملۀ ثمود در اين باب گفت [٣]:
و كانت عصبة من آل عمرو
إلى دين النّبى دعوا شهابا
عزيز ثمود كلّهم جميعا
فهمّ بأن يجيب و لو أجابا
لأصبح صالح [٤]فينا عزيزا
و ما عدلوا بصاحبهم ذؤابا
و لكنّ الغواة من آل حجر[١٦٧-پ]
تولّوا بعد رشدهم رئابا
چون ناقه از سنگ بيرون آمد،صالح گفت: هٰذِهِ نٰاقَةٌ لَهٰا شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ [٥]،گفت:اين ناقهاى است،اين [٦]نصيبى باشد از آب و شما را نصيبى.
ناقه به صحراى حجر با بچّه چرا مىكرد [٧]،و ايشان را چشمهاى آب بود.ناقه به روز [٨]نوبت او[بامداد] [٩]بيامدى و دهن برآن چشمۀ آب نهادى و جملۀ آب بازخوردى تا يك قطره رها نكردى،آنگه باستادى تا مردم مىآمدندى و از او شير مىدوشيدندى،تا همچند آنكه آب بازخورده بودى شير به عوض بدادى.روزى ديگر كه نوبت ايشان بودى،شتر گرد آب نگرديدى تا ايشان بيامدند و آبها برگرفتندى و بازخوردندى و ذخيره كردندى براى فردا.
در خبر است كه:ناقه بامداد كه به آب خوردن رفتى شعبى [١٠]بود و فجّى،
[١] .آج،لب:صمعير.
[٢] .مج،وز،مل،آج،لب:و او از جمله اشراف ثمود.
[٣] .مج،وز+شعر.
[٤] .مل:صالحا.
[٥] .سورۀ شعراء(٢٦)آيۀ ١٥٥.
[٦] .آج،لب:واو را.
[٧] .مج،وز:چره مىكرد.
[٨] .آج،لب:روزى كه.
[٩] .اساس:ندارد،با توجه به مج،وز افزوده شد.
[١٠] .مج،وز:سعتى.