تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٥ - هاى و هوى كردن پاسبان بعد از بردن دزدان اسباب كاروان را
هاى وهوى كردن پاسبان بعد از بردن دزدان اسباب كاروان را
پاسبانى بود در يك كاروان حارس مال وقماش آن مهان
((٥٤٢)) پاسبان شب خفت ودزد اسباب برد رختها را زير هر خاكى فشرد
((٥٤٣)) روز شد بيدار گشت آن كاروان رفته ديدند رخت وسيم واشتران پاسبان در هى هى وچوبك زدن گرم گشته خود همو بد راهزن
((٥٤٤)) پس بدو گفتند كاى حارس بگو تا چه شد اين رخت واين اسباب كو ؟
((٥٤٥)) گفت دزدان آمدند اندر نقاب رختها بردند از پيشم شتاب
((٥٤٦)) قوم گفتندش كه اى چون تلّ ريگ پس چه مى كردى چهاى تو مرده ريگ ؟
((٥٤٧)) گفت من يك كس بدم ايشان گروه با سلاح وبا شجاعت با شكوه
((٥٤٨)) گفت اگر در جنگ كم بودت اميد نعره بايستى زدن كه برجهيد
((٥٤٩)) گفت آن دم كارد بنمودند وتيغ كه خمش ور نه كشيمت بىدريغ
((٥٥١)) آن زمان بست اين دمم كه دم زنم اين زمان چندانكه خواهى هى كنم
((٥٥٢)) چون كه عمرت برد ديو فاضحه بىنمك باشد اعوذ وفاتحه
((٥٥٣)) گر چه باشد بىنمك اكنون حنين هست غفلت بىنمكتر زان يقين
((٥٥٤)) اين چنين هم بىنمك مى نال نيز كه ذليلان را نظر كن اى عزيز
((٥٥٥)) قادرى ، بىگاه چبود يا به گاه از تو چيزى فوت كى شد اى اله
((٥٥٦)) گفت لا تأسوا على ما فاتكم كى شود از قدرتش مطلوب گم