تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٧٤ - تفسير ابيات
كه شهر مى نمايد ، تحقيرش كن تا مجبور به سكونت در ده نشوى . هم اكنون كه صد بستان در اختيار دارى ، تحقيرش كن تا ناتوان وويران پرست نگردى .
پيامبر ما فرموده است : اگر از خدا بهشت مى خواهيد از هيچ كس چيزى مخواهيد ، اگر از هيچ كس چيزى نخواستيد ، من بهشت وديدار خدا را براى شما متكفل مى شوم . يكى از اصحابه پس از شنيدن اين دستور ، روزى سوار مركبى بود ، تازيانه از دستش افتاد ، خود از مركب پايين آمد وتازيانه اش را برداشت واز كسى نخواست كه تازيانه را به او بدهد .
آن خداوندى كه داد واحسان را براى خود ضرورى فرموده است ، حال مردم را مى داند وبدون خواهش از ديگران عنايت خواهد كرد . اگر داد واحسان را مطابق امر حق بخواهى كه كار پيامبران است ، شايسته وروا است . وقتى كه خود دوست اشاره به خواستن فرمايد ، بدى سؤال منتفى مى شود واگر كفرى با نيت ايمان صورت بگيرد ، كفر به ايمان مبدل مى گردد .
اگر صدف ظاهرش پژمرده گردد ، تحقيرش مكن ، زيرا هزاران در گران بها در بر دارد . اين سخن را كه شروع كردهايم پايانى نيست ، هم مزاج باز شود به سوى شاه برگرد ، برو به كان طلاى خالص تا دستهاى تو از تحقير واپسين رها شود . مردمى كه صورت بد را بدل راه مى دهند ، بالاخره روزى از روى ندامت تحقيرش خواهند كرد . دزدى كه تلخى بريدن دستش را مى چشد ، وقتى كه ذوق دزدى به او دست داد تحقيرش مى كند .
موقعى كه دست اندوهگينى تحقير را مى بيند ، بدان كه عبرتى از دست بريدهء دزد گرفته است ، مانند مردم قلاب وجنايت كار ولوند كه موقع چشيدن تلخىهاى عيش وعشرت به عقب برگشته به آن عيش ونوش اهانت مى كنند .
مانند پروانه كه مى سوزد وتوبه مى كند ، باز فراموش نموده به سوى آتش مى روند ، آنان مانند پروانه آتش را از دور نور مى بينند وخود را به آتش مى زنند وپر سوخته