تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ١٥٧ - تفسير ابيات
شير آن ايام ماضىهاى خود مى چشم از دايهء خواب اى صمد
مردم از قيود هستى واختيار خود گريزانند ، به كجا ؟ به سرمستىهاى گيج كنندهء خويش ، براى دمى از هشيارى رها شوند ، اين تيره بختان پناه به بنگ وشراب مى برند وننگ سلب انسانيت را بر خود مى پذيرند .
همهء انسانها مى دانند كه اين هستى كه از طبيعت گرفتهاند دامى بيش نيست وهر ذكر وفكرى كه در بارهء اختيار دارند دوزخى است شعله ور .
اينان با مستى يا شغلى كه اتخاذ مى كنند از صحنهء با خودى به عالم بىخودى مى گريزند ، ولى نمى دانند كه چون اين گريز وفرار ، بىفرمان ودستور آلهى تست ، لذا بار ديگر زنجير نفس آنان را از عالم بىخودى به همين صحنهء خودى طبيعى برمى گردانى . عبور از قارهء طبيعت وخود طبيعى به عالم بسيار پهناور وبا صفاى نيستى ( ماوراى طبيعت كه با داشتن خود طبيعى نمى توان گام در آن گذاشت . ) بايستى به فرمان حق وبراى حق بوده باشد تا جمال مطلق احدى را دريابد . نه براى جن ونه براى انس توانايى نفوذ از زندان زمان ساز جهان بدون اجازه سلطان مطلق وهادى وجود ندارد . بدون هدايت سلطانى كه نگه دارندهء انسان سالك از موانع است واز رد وطرد كردن نگهبانان شهابها كه درها وشكافهاى آسمان را حراست مى كنند ، در امان نخواهند بود ، هيچ كس بدون ورود بسر منزل فنا راهى به بارگاه كبريا ندارد .
معراج عالم بالا همان نيستى است كه برتر از عالم طبيعت است ، تنها عاشقان كوى الهى هستند كه مذهب ودينشان هستى واقعى نيستى نما است .
راه ورسم عشق بود كه اياز را همواره به چارق وپوستين مانند عابد به محراب نيازمند كرده بود .
اگر چه اياز محبوب شاه ودر ظاهر وباطن لطيف وخوب بود ، ولى اين مزايا كمترين كبر وريا وكينهاى در او به وجود نياورده بود ، لذا روى او آيينهء تمام نماى زيبايى سلطان گشته بود .