تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٧٧ - ٨ - يك راه ديگر براى اثبات واقعيت پايدار در صحنه حركت و تحول
در وجود آدمى جان وروان مى رسد از غيب چون آب روان هر زمان از غيب نو نو مى رسد وز جهان تن برون شو مى رسد [١] عقل جزو از كل پذيرا نيستى گر تقاضا بر تقاضا نيستى چون تقاضا بر تقاضا مى رسد موج آن دريا به اين جا مى رسد [٢] قطرهء دانش كه بخشيدى ز پيش متصل گردان به درياهاى خويش قطرهء علم است اندر جان من وا رهانش از هوا وز خاك تن پيش از آن كاين خاكها خسفش كند پيش از آن كاين بادها نشفش كند گرچه چون خسفش كند تو قادرى كش از ايشان وا ستانى وا خرى گر درآيد در عدم يا صد عدم چون بخوانيش او كند از سر قدم صد هزاران ضد ، ضد را مى كشد بازشان حكم تو بيرون مى كشد از عدمها سوى هستى هر زمان هست يارب كاروان در كاروان باز از هستى روان سوى عدم مى روند اين كاروانها دم به دم خاصه هر شب جمله افكار وعقول نيست گردد جمله در بحر نغول باز وقت صبح آن اللهيان سر زنند از بحر همچون ماهيان در خزان بين صد هزاران شاخ وبرگ در هزيمت رفته در درياى مرگ باز فرمان آيد از سالار ده مر عدم را كان چه خوردى باز ده اى برادر يك دم از خود دور شو با خود آى وغرق بحر نور شو اى برادر عقل يك دم با خود آر دم بدم در تو خزان است وبهار باغ دل را سبز وترّ وتازه بين پر ز غنچهء ورد وسرو وياسمين [٣]
چند مطلب مهم در ابيات فوق در بارهء واقعيت پايدار در پشت حركت وتحول هستى ديده مى شود كه به طور اختصار بررسى مى كنيم :
[١] دفتر اول ، ب ٥٤ تا ٥٧ . .
[٢] دفتر اول ، ٤٨ و ٤٩ . .
[٣] دفتر اول ، ص ٣٩ ب ١٥ تا ب ٣٠ . .