تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٩٠ - اى رهبران روح پرور ، شما گنه كاريد و گناه شما اين است كه از رشد و تكامل روانى آدميان دم مى زنيد و مردم را بياد اصل و باز گشتشان به حوزهء جاذبيت كمال مى اندازيد فضولى نكنيد و فتنه و تشويش در مجمع آراستهء ما عشاق خود طبيعى برپا نكنيد
((٩٥٧)) جرم او اين است كاو باز است وبس غير خوبى جرم يوسف چيست پس
((٩٥٨)) جغد را ويرانه باشد زاد وبود هستشان بر باز از آن خشم جهود كه چرا مى ياد آرى تو از آن لاله زار وجويبار وگلستان
((٩٥٩)) كه چرا يادت بود از آن ديار يا ز فقر وساعد آن شهريار
((٩٦٠)) در ده جغدان فضولى مى كنى فتنه وتشويش در مى افكنى
اى رهبران روح پرور ، شما گنه كاريد وگناه شما اين است كه از رشد وتكامل روانى آدميان دم مى زنيد ومردم را بياد اصل وباز گشتشان به حوزهء جاذبيت كمال مى اندازيد . فضولى نكنيد وفتنه وتشويش در مجمع آراستهء ما عشاق خود طبيعى برپا نكنيد ما به هيچ وجه سقراط نمى خواهيم ، ابوذرها هم به درد ما نمى خورند ، على بن ابى طالب را كه دست از پروراندن خود طبيعى خويش برداشته وبه پيش برد منهاى ايده آل انسانها پرداخته وقطرات خونش را در راه آنها به زمين فرو ريخته است ، نمى شناسيم ما كه مى خوريم ومى آشاميم ومى پوشيم وخواسته هاى طبيعى خود را اشباع مى كنيم ، ما كه مى انديشيم وتنازع در بقا را از آن نتيجه مى گيريم وآباديهاى خود را روى ويرانه هاى ديگران بنا مى كنيم ، ما كه با تمام زبردستى خود را هدف وديگران را وسيله قرار مى دهيم . . . اين همه شخصيتهاى بزرگ تاريخ وكتابهاى سازندهء انسان وبه عبارت ديگر هر چه مربوط به دو كلمهء انسان وانسانيت است ، چرا به درياها ريخته نمى شوند