تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٨ - رنجور شدن هلال و بىخبرى خواجهء او از رنجورى او از تحقير و ناشناخت ، و واقف شدن حضرت مصطفى صلى الله عليه و آله و رفتن آن حضرت به عيادت او
رنجور شدن هلال وبىخبرى خواجهء او از رنجورى او از تحقير وناشناخت ، وواقف شدن حضرت مصطفى صلى الله عليه وآله ورفتن آن حضرت به عيادت او
((١١٥٠)) از قضا رنجور شد روزى هلال مصطفى را وحى شد غماز حال
((١١٥١)) بُد ز رنجوريش خواجه بىخبر كه برِ او بُد كساد وبىخطر
((١١٥٢)) خفته نُه روز اندر آخر محسنى هيچ كس از حال او آگاه نى
((١١٥٣)) آن كه كس بود وشهنشاه كسان عقل صد چون قلزمش هر جا رسان
((١١٥٤)) وحيش آمد رحم حق غمخوار شد كه فلان مشتاق تو بيمار شد
((١١٥٥)) مصطفى بهر هلال با شرف رفت از بهر عيادت آن طرف
((١١٥٦)) در پى خورشيد وحى آن مه روان وان صحابه در پيش چون اختران
((١١٥٧)) ماه مى گويد كه اصحابى نجوم للسرى قدوه للطاغى رجوم
((١١٥٨)) مير را گفتند كان سلطان رسيد او ز شادى بىدل وجان برجهيد
((١١٥٩)) بر گمانِ آن ز شادى زد دو دست كان شهنشه بهر آن مير آمدست
((١١٦٠)) چون فرود آمد ز غرفه آن امير جان همى افشاند پا مزد بشير
((١١٦١)) پس زمين بوس وسلام آورد او كرد رخ را از طرب چون ورد او
((١١٦٢)) گفت بسم الله مشرف كن وطن تا كه فردوسى شود اين انجمن
((١١٦٣)) تا فزايد قصر من بر آسمان تا كه ديدم قطب دوران زمان
((١١٦٤)) گفتش از بهر عتاب آن محترم من براى ديدن تو نامدم
((١١٦٥)) گفت روحم آنِ تو خود روح چيست هين بفرما كاين تجشم بهر كيست ؟
((١١٦٦)) تا شوم من خاك پاى آن كسى كه به باغ لطف توستش مغرسى چون چنين گفت او ونخوت را براند مصطفى ترك عتاب او بخواند
((١١٦٧)) پس بگفتش كان هلال عرش كو ؟
هم چو مهتاب از تواضع فرش كو ؟
((١١٦٨)) آن شهى در بندگى پنهان شده بهر جاسوسى به دنيا آمده
((١١٦٩)) تو مگو كاو بنده وآخورچى است اين بدان كه گنج در ويرانه است