تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٧٢ - تفسير ابيات
مدفوعاتش را در آن خانه بريزد . صاحب خانه گفت : آهاى ، چه مى كنى ؟ گدا گفت : مى خواهم در اين ويرانه خودم را فارغ كنم ، زيرا در اين جا كه زمينه ى زندگى وجود ندارد ، خرابه ايست كه براى دفع مدفوع بسيار مناسب است .
حال ، تو اى بىهمه چيز ، نه باز شكارى دست آموز هستى ، نه طاوس زيبا كه نقش ونگارت چشمهاى مردم را روشن كند .
طوطى هم كه نيستى تا به تو قندى بدهند وسخنان نمكين تو را بشنوند .
تو آن بلبل خوش نوا هم نيستى كه در چمنها ولاله زارها ترانه خوانىها سردهى ورمز عشق الهى را به گوش آدميان بخوانى .
آيا تو هدهدى كه وظيفهء نامه رسانى به عهده بگيرى واز اين راه كارى صورت بدهى ؟ ارزش حيات تو را با لكلك بىوطن هم نتوان قياس كرد كه در زمستان رهسپار هندوستان ودر تابستان راهى تركستان مى گردد .
اصلًا معلوم نيست تو در كدامين بازار زندگى جا دارى وبراى چه كسى حاضر مى شود تو را بخرد جنس تو شناخته شده نيست كه از كدامين پرندگانى وتو را با كدامين غذا مى توان مخلوط كرد آخر از اين دكان ومكسب پوچ وخيالى گامى چند فراتر گذار ، باشد كه راهى به جايگاه عرضهء فضل الهى پيدا كنى كه جان ومال به خدا وا گذار كنى ودر عوض لقاء الله باز ستانى ، آن كالاهايى را كه مردم به جهت پوسيدگى وكهنه گى مورد اعتنا قرار نمى دهند ، خداى كريم آنها را مى خرد - او خدايى است كه هيچ سكهء ناچيز وقلب را برنمى گرداند ، زيرا مقصودش از خريدن سود نيست .
لطف واقبال الهى بر بندگانش حدى ندارد ، مايوس مباش وبرو بسوى داستان كمپير .