تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٤٩ - روايت
((١١٧٠)) اى عجب چون است از سقم آن هلال ؟
كه هزاران بدر هستش پاى مال
((١١٧١)) گفت از رنجش مرا آگاه نيست ليك روزى چند بر درگاه نيست
((١١٧٢)) صحبت او با ستور واستر است سايس است ومنزل او آخور است
((١١٧٣)) رفت پيغمبر به رغبت بهر او اندر آخور آمد اندر جست وجو
((١١٧٥)) بوى پيغمبر ببرد آن شير نر همچنان كه بوى يوسف را پدر
((١١٧٦)) موجب ايمان نباشد معجزات بوى جنسيّت كند جذب صفات
((١١٧٧)) معجزات از بهر قهر دشمن است بوى جنسيت پى دل بردن است
((١١٧٨)) قهر گردد دشمن امّا دوست نى دوست كى گردد به بسته گردنى
((١١٧٩)) اندر آمد او ز خواب از بوى او گفت سرگين دان درون اين گونه بو ؟
((١١٨٠)) از ميان پاى استوران بديد دامن پاك رسول بىنديد
((١١٨١)) پس ز گنج آخور آمد غژغژان روى بر پايش نهاد آن پهلوان
((١١٨٢)) پس پيمبر روى بر رويش نهاد بر سر وبر چشم ورويش بوسه داد
((١١٨٣)) گفت يارا ، تو چه پنهان گوهرى اى غريب عرش چونى ؟ خوشترى ؟
((١١٨٤)) گفت چون باشد خود آن شوريده خواب كه درآيد در دهانش آفتاب
((١١٨٥)) چون بود آن تشنهاى كاو گل خورد آب بر سر بنهدش خوش مى برد
روايت « عن النبى صلى الله عليه وآله اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم » ( اصحاب من مانند ستارگان هستند ، از هر يك از آنها پيروى كنيد هدايت خواهيد يافت ) .