تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٥ - تفسير ابيات
در بعضى موارد ديگر هم موضوعات معينى را مطرح مى كند كه پس از ورود به قلمرو مبادى عاليه ( كل وكليات ) حركت وتضاد ومحدوديت را از دست مى دهند ، مانند -
آن كه در عقل وگمان هستش حجيب گاه پوشيده است وگه بدريده جيب عقل جزوى گاه چيره گه نگون عقل كلى ايمن از ريب المنون [١]
لذا ابهامى در انديشهء جلال الدين در بارهء صعود اجزاء به مبادى عاليهء هستى ديده مى شود كه آيا حركت وتحول در كدامين مرحله منقلب به سكون يا ما فوق حركت وسكون مى گردد ؟ البته با نظر به آن بيت كه مى گويد :
آن جهان جز باقى وآباد نيست چون كه تركيب وى از اضداد نيست
معلوم مى شود كه در قلمرو ابديت پس از برچيده شدن طبيعت مركب از اضداد ومنشأ كميتها وحركت وتحول ، نه تضادى مى ماند ونه حركتى ونه هيچ يك از خواص ولوازم آنها ، ولى پيش از ورود به جهان ابديت ، وضع اجزاى هستى چيست ؟ جلال الدين مطلب واحد وقاطعانهاى را نمى گويد ، زيرا چنانكه ديديم : گاهى مبادى زير بنايى حتى مراحل عالى كمال را مشمول قانون تضاد وجنگ وحركت مى داند وگاه ديگر آن مبادى را ما فوق حركت معرفى مى كند بنا بر اين اگر بتوانيم مقصود از مبادى كلى را كه مانند اجزاء مشمول تضاد وحركت مى داند ، مبادى عالىتر را هم در عين حال از سنخ جهان ماده در مفهوم بسيار وسيعش ، منظور كنيم ، ابهام از انديشه وبيان جلال الدين مرتفع مى گردد .
تفسير ابيات صوفى لختى در انديشه فرو رفت ، با خويشتن گفت : من اگر يك مشت به اين بيمار بزنم ، او خواهد مرد ، در نتيجه خون او گردن گيرم مى شود واين كار شايسته اى
[١] دفتر سوم ص ١٥٥ ب ٢٥ و ٢٦ . .