تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٥ - حكايت آن صياد كه خود را در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله كله وار بر سر نهاده تا مرغان گياه پندارند و دانستن آن مرغ زيرك آن را
بزرگانشان كشان كشان آنان را به سوى خانه مى كشند .
تنها درد آن نيست كه زندگانى اين بىچارگان در بازى مستهلك مى شود ، درد بىدرمان آن است كه موقع بازى لباسها را از تن خود درمى آورند ودر كنار ديوار مى گذارند وبا غفلت از آن لباسها سرگرم بازى مى شوند ، ناگهان دزدى از راه مى رسد وقبا وكفششان را مى برد .
بلى ،
آن چنان گرم او به بازى درفتاد كان كلاه وپيرهن رفتش ز ياد
شب فرا مى رسد وبازى تمام شده است وكودك خسته گشته ولباس روى خانه رفتن ندارد .
مگر نشنيدهاى كه خدا فرموده است : « وما الحياه الدنيا الا لعب ولهو » تو در اين زندگانى با اشتغال به بازى رخت از دست دادى وقدرت را مستهلك كردى وخسته گشتى . لختى بيانديش و -
پيش از آن كه شب شود جامه بجو روز را ضايع مكن در گفت گو
صياد ادامه مى دهد كه من در صحرا خلوتى گزيدهام ، زيرا همهء مردم را دزد جامه مى بينم . من ديدم در زندگانى با مردم ، عمر من دو قسمت مى شود : -
نيم عمر از آرزوى دلستان نيم عمر از غصه هاى دشمنان جبّه را برد آن ، كله را اين ببرد غرق بازى گشته ما چون طفل خرد
اينك شبانگاه مرگ فرا رسيده است ، بس است اين بازيهاى كودكانه را بايد رها ساخت وديگر نبايد به پيرامون آنها چرخ زد . معطل مباش ، به مركب توبه سوار باش وبه سرعت دنبال دزدى را كه جامه ات را برده است بگير . ولباست را فورا از او بستان . اين مركب توبه مركبى بس شگفت انگيز است ، زيرا در يك لحظه سوار بر پشت خود را از طبيعت پست به فلك اعلى مى رساند . حواست را جمع كن واز همان دزد كه لباست را دزديده بود بيمناك باش كه خود مركب توبه را از دستت نربايد .