تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٠٠ - تفسير ابيات
اما تو چنان حق نشناسى كه بره را در پيش گرگ امانت مى گذارى آخر يوسف وگرگ مى توانند همراه يكديگر باشند ؟ اگر گرگى قيافه روباهى براى تو بگيرد ، هرگز باور نكن كه شايستگى از گرگ ساخته نيست . اگر جاهلى پيش تو آيد واظهار همدردى وهمدلى كند ، باور مدار ، زيرا روزى مى رسد كه از روى نادانى زخم مرگزايى بر تو وارد مى سازد .
آدم نادان با اين كه نه مرد است ونه زن ، دو آلت دارد ، آلت مردى وآلت زنى . وبراى هر يك كارى را در نظر مى گيرد . آلت مردى را از زنان پوشيده مى دارد كه بگويد من خواهر شما هستم .
وكهنهء حيضش را هم از مردان مخفى مى دارد كه بگويد من برادر شما هستم با اين حال خدا مى فرمايد : صفت اصلى او را مانند علامتى روى بينىاش نصب خواهم كرد ، تا بينايان بندگانم از آن غمزه فروش فريب نخورند وبه جوالش درنيافتند .
خلاصه - بدان كه از هر آلت مردى خاصيت نرى ساخته نيست . تو اگر دانشورى همواره از مردم نادان بيمناك باش ، وبه دوستى با جاهل شيرين سخن غره مباش كه سم كهنه وكشنده ايست .
او اظهار همدردى مى كند وجان مادر ، جان مادر به تو مى گويد ، ولى جز غم وحسرت نتيجهاى از او نخواهى برد .
آن مادر نفهم به پدر كودك آشكارا مى گويد : « كه ز مكتب بچهام بس شد نزار » ، اگر اين بچه را از زن ديگر پيدا كرده بودى ، اين قدر جور وجفا به او روا نمى داشتى . اگر اين كودك از زن ديگر هم بود ، همين شكايت وفشار را به تو متوجه مى ساخت .
از اين مادر وعشوه هاى دل سوزانه اش بگريز كه سيلى پدر بهتر از حلواى چنين مادر است ، نفس حيوانى تو همان مادر نادان وعقل با عظمت پدر داناى