تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٤٢٧ - معاتبه كردن حضرت رسول صلى الله عليه و آله با صديق و عذر گفتن صديق
معاتبه كردن حضرت رسول صلى الله عليه وآله با صديق وعذر گفتن صديق
((١٠٧٥)) گفت اى صدّيق آخر گفتمت كه مرا انباز كن در مكرمت تو چرا تنها خريدى بهر خويش ؟
باز گو احوال اى پاكيزه كيش
((١٠٧٦)) گفت ما دو بندگان كوى تو كردمش آزاد من بر روى تو
((١٠٧٧)) تو مرا مى دار بنده ويار غار هيچ آزادى نخواهم زينهار
((١٠٧٨)) كه مرا از بندگيت آزادى است بىتو بر من محنت وبىدادى است
((١٠٧٩)) اى جهان را زنده كرده زاصطفا خاص كرده عام را خاصه مرا
((١٠٨٠)) خوابها مى ديد جانم در شباب كه سلامم كرد قرص آفتاب
((١٠٨١)) از زمينم بركشيد او تا سما همره او گشته بودم زارتقا
((١٠٨٢)) گفتم اين ماخوليا بود ومحال هيچ گردد مستحيلى وصف حال
((١٠٨٣)) چون تو را ديدم بديدم خويش را آفرين آن آينه خوش كيش را
((١٠٨٤)) چون تو را ديدم محالم حال شد جان من مستغرق اجلال شد
((١٠٨٥)) چون تو را ديدم من اى روح البلاد مهر اين خورشيد از چشمم فتاد
((١٠٨٦)) گشت عالى همت از تو چشم من جز به خوارى ننگرد اندر زمن
((١٠٨٧)) نور جستم خود بديدم نور نور حور جستم خود بديدم رشك حور
((١٠٨٨)) يوسفى جستم لطيف وسيم تن يوسفستانى بديدم در تو من
((١٠٨٩)) در پى جنت بُدم در جست وجو جنتى بنمود از هر جزو تو
((١٠٩٠)) هست اين نسبت به من مدح وثنا هست اين نسبت به تو قدح وهجا
((١٠٩١)) همچو مدح مرد چوپان سليم مر خدا را پيش موسى كليم
((١٠٩٢)) كه بجويم اشپشت شيرت دهم چارقت وا دوزم وپيشت نهم
((١٠٩٣)) قدح او را حق به مدحى برگرفت گر تو هم رحمت كنى نبود شگفت