تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٧ - مضاحك گفتن درزى و ترك را از قوت خنده بسته شدن دو چشم و فرصت يافتن درزى
مضاحك گفتن درزى وترك را از قوت خنده بسته شدن دو چشم وفرصت يافتن درزى
يك مصاحب گفت آن چيست اوستاد ترك مست از خنده شد سست وفتاد
((١٦٩٣)) چون كه خنديدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان
((١٦٩٤)) پارهاى دزديد وكرد او زير ران غير چشم حق ز جمله آن نهان
((١٦٩٥)) حق همى ديد آن ، ولى ستار خوست ليك چون از حد برى غماز است
((١٦٩٦)) ترك را از لذت افسانه اش رفت از دل دعوى پيشانه اش
((١٦٩٧)) اطلس چه دعوى چه رهن چه ترك سرمست است در لاغ اى اچه
((١٦٩٨)) لابه كردش ترك كز بهر خدا لاغ مى گو كان مرا شد مغتذا
((١٦٩٩)) گفت لاغ خنده انگيز آن دغا كه فتاد از قهقهه او بر قفا
((١٧٠٠)) پارهء اطلس سبك در نيفه زد ترك غافل خوش مضاحك مى مزد
((١٧٠١)) همچنين بار سوم ترك خطا گفت لاغى گوى از بهر خدا
((١٧٠٢)) گفت لاغى خندمينتر از دو بار كرد او آن ترك را كلى شكار
((١٧٠٣)) چشم بسته عقل جسته مولهه مست ترك مدعى از قهقهه
((١٧٠٤)) پس سوم بار از قبا دزديد شاخ كه ز خنده اش يافت ميدان فراخ
((١٧٠٥)) چون چهارم بار آن ترك خطا لاغ از استاد مى كرد اقتضا
((١٧٠٦)) رحم آمد بر وى آن استاد را كرد در باقى فن وبىداد را
((١٧٠٧)) گفت مولع گشته اين مفتون بر اين بىخبر كاين چه خسار است وغبين
((١٧٠٨)) بوسه افشان كرد بر استاد او كه مرا بهر خدا افسانه گو
((١٧٠٩)) اى فسانه گشته ومحو از وجود چند چند افسانه خواهى آزمود
((١٧١٠)) خندمينتر از تو هيچ افسانه نيست بر لب گور خراب خود بايست