تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٦ - تفسير ابيات
از تو زيركها بودند كه در مقابل آن خياط مات گشتند ، ساكت بنشين ودست از چنين ادعاى ياوه بردار . -
تو به عقل خود چنين غرّه مباش كه شوى ياوه تو در تزويرهاش
هر چه آن ترك را نصيحتش مى كردند ، گرمتر مى گشت ومى گفت من با شما گرو مى بندم كه او نمى تواند چيزى از من بدزدد . آنان پذيرفتند وترك اسب تازى خود را گرو گذاشت وگفت : اگر آن خياط از قماش من چيزى بدزدد ، اين اسب از آن شما ، واگر نتواند بدزدد ، اسبى از شما خواهم گرفت .
ترك گروبندى كرد وبه خانهء خود رفت واز انديشه واشتياق به پيروزى خوابش نمى برد وبا خيال دزد مى جنگيد .
بامدادان پارچهء اطلسى به بغل گرفت وبه دكان آن دغل حيله گر رفت وهمين كه به دكان او رسيد ، آن خياط استاد وزبردست سلام گرمى كرد واز محلش پرسيد وترك را با مرحبا وخوش آمدىها مسرور ساخت .
خياط در گرم گرفتن ونوازش ترك ، بيش از حد يك ترك ، وجد وشعف نشان داد وبالاخره محبت خود را در دل ترك جايگير كرد . ترك نواهاى بلبلانهء خوشايندى از خياط شنيد واطلس استانبولى را پيش خياط انداخت -
كه ببّر اين را قباى روز جنگ زير دامن واسع وبالاش تنگ تنگ بالا بهر جسم آراى را زير واسع تا نگيرد پاى را
خياط دست روى دو چشم وسينه گذاشت وگفت : اى مرد با مهر ووداد مفتخرم كه صدها خدمت به تو انجام بدهم . سپس اطلس را پيمود ووضع كار را بررسى كرد وآن گاه لب به گفتار باز كرد وداستان امرا وبذل وبخششهاى آنان را باز گو كرد وسپس شمهاى هم از مردم بخيل وخسارتهاى آنان داستان سرايىهاى كرد وترك را به نكات خنده آور آن داستانها هم متوجه مى ساخت . سپس مقراضى مانند آتش بيرون آورد ودر حال بريدن اطلس افسانه ها مى گفت وافسونها مى كرد .