تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٧٧ - اين است كار ماده در قلمرو رو بناى هستى ، جنگ و تكاپو ميان ذرات ماده حكم فرماست ، تا آن گاه كه به پشت پردهء طبيعت يا به دامان محبت الهى بخزند و از كارزار تضاد و تخالف بيرون روند
كه حيات تكامل يافتهء انسانى دارا است برخوردار نيست ، به اين معنى كه تضاد وجنگ حيوانات ، بدون آگاهى به زندگى ومرگ ودرد ولذت يكديگر صورت مى گيرد ، زيرا « به قول جلال الدين روح حيوانى سفال جامده است » .
اين حيات انسانى است كه در كشتار يكديگر مى داند كه چه مى كند . زندگى چيست ومرگ چه معنا دارد ولذت چيست والم يعنى چه ؟ لذا هر چه تكامل نوع آدمى بالاتر مى رود ، امكان تعاون وحس هم نوعى واشتراك در روح كلى را بهتر مى فهمد وبه مقتضاى آن حركت مى كند .
« روح انسانى كنفس واحده است » آگاهى انسانها به اتحاد در نوع انسان بودن به تنهايى از جنگ وكشتار جلو گيرى نمى كند ، به همين جهت است كه تاريخ بشرى پر از انواع واقسام گوناگونى از جنگ وكشتار است ، با اين كه كمترين توجه به فرهنگ اين انسانهاى جنگاور سلاح پرست اثبات مى كند كه آنها مى دانستند كه شمشير به روى انسانى ، كشيدهاند كه با او همنوع است .
آن چه كه مى تواند تضاد وتخالف آدميان را از ميدان جنگ وخون ريزى به معناى عمومى اش باز گردانيده وبه مامن صلح وصفا وتعاون وعدالت اجتماعى ببرد آگاهى به اتحاد انسانها در يك روح كلى است كه در موقع پذيرش وحدت ايده آل اعلا به خوبى روشن مى شود ، به همين جهت است كه جلال الدين با تمام توجه وآگاهى همه جانبه ، در ابيات مورد تحليل پس از تعميم جنگ وپيكار به همهء رو بناى هستى مى گويد :
گوهر جان چون وراى فصلهاست خوى او اين نيست ، خوى كبرياست
تا اين خوى كبريايى در انسان به وجود نيامده است ، همواره تضاد موجود بين افراد واجتماعات نه راهى براى تكامل بلكه راهى براى كشتار وقيحانهء آنها بوده وهميشه آنان را كمين گير يكديگر خواهد ساخت . واگر با اين وضع ادعا كند كه من در لذت زندگانى غوطه ورم ومن از حيات خويشتن بهره مند وراضيم ، پاسخش