تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٣٩ - رفتن صوفى سوى آن سيلى زن و بردن او را به قاضى
آيه
تفسير ابيات
((١٥٢٥)) هر دكانى راست بازارى دگر مثنوى دكان فقر است اى پدر
((١٥٢٦)) در دكان كفشگر چرميست خوب قالب كفش است اگر بينى تو چوب
((١٥٢٧)) پيش بزازان قز وادكن بود بهر گز باشد اگر آهن بود
((١٥٢٨)) مثنوىّ ما دكان وحدت است رحمت اندر رحمت اندر رحمت است غير واحد هر چه بينى اندر اين بىگمانى جمله را بت دان يقين
((١٥٢٩)) بت ستودن بهر دام عامه را همچنان دان كالغرانيق العلى (١)
((١٥٣٠)) خواندش اندر سورهء والنجم زود ليك آن فتنه بد از سوره نبود
((١٥٣١)) جمله كفار آن زمان ساجد شدند هم سگى بود آنكه سر بر در زدند
((١٥٣٢)) بعد از اين حرفى است پيچا پيچ ودور با سليمان باش وديوان را مشور
((١٥٣٣)) هين حديث صوفى وقاضى بيار وآن ستم كار ضعيف زار زار
آيه « وما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ ولكِنَّ الله رَمى ٨ : ١٧ » (٢) تفسير ابيات صوفى بسوى آن بيمار سيلى زن رفت ومانند مدعيان دامنش را گرفت وكشان كشان به محكمهء قاضى برد كه آن خر نگون بخت را به خر خود بنشاند ويا
(١) داستان غرانيق چنين است كه پيامبر اكرم مشغول خواندن سوره النجم بوده است ، وقتى كه به آيهء كه « أفرايتم اللات والعزى ومنات الثالثة الاخرى » ( آيا بتهاى لات وعزى ومنات را ديديد ؟ ) رسيد ، شنيده شد كه كه « تلك الغرانيق العلى وان شفاعتهن لترتجى » ( آن بتها چيزهاى بزرگى وسربلندى هستند وشفاعتشان مورد اميدوارى است ) . . نقل شده است كه اين جمله را شيطان موقعى گفت كه پيامبر پس از خواندن دو آيه مزبور اندكى سكوت كردند . وكسانى كه جملهء فوق را به پيامبر نسبت مى دهند به خطا وغلط بزرگى مرتكب مى شوند . احتمال ديگر هم وجود دارد كه قوى است وآن اين است كه گوينده يكى از بتپرستها بود كه در همان مجلس وجود داشته است . .
(٢) سوره الانفال ، آيهء ١٧ . .