تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٤٧ - قصهء بلال حبشى و شوق او و رنجانيدن خواجه او را و معلوم كردن صديق حال او را
((٩٣١)) كز ذنب پرهيز كن هين هوشدار تا نگردى تو سيه رو ديگوار
((٩٣٢)) ابر را هم تازيانهء آتشين مى زند هان كه چنين رويى چنين
((٩٣٣)) بر فلان وادى به بار اين سو مبار گوشمالش مى دهد كه گوش دار
((٩٣٤)) عقل تو از آفتابى بيش نيست اندر آن فكرى كه نهى آمد مايست
((٩٣٥)) كژ منهاى عقل تو هم گام خويش تا نيايد آن كسوف رو به پيش
((٩٣٦)) چون گنه كمتر بود نيم آفتاب منكسف بينى ونيمى نور تاب
((٩٣٧)) كه به قدر جرم مى گيرم تو را اين بود تقدير در داد وجزا
((٩٣٨)) خواه نيك وخواه بد فاش وستير بر همه اشيا سميعيم وبصير
((٩٣٩)) زين گذر كن اى پدر نوروز شد خلق از اخلاق خوش بد فوز شد
((٩٤٠)) باز آمد شاه ما در كوى ما باز آمد آب جان در جوى ما
((٩٤١)) مى خرامد بخت ودامن مى زند نوبت توبه شكستن مى زند
((٩٤٢)) توبه را بار دگر سيلاب برد فرصت آمد پاسبان را خواب برد
((٩٤٣)) هر خمارى مست گشت وباده خورد رخت را امشب گرو خواهيم كرد
((٩٤٤)) زان شراب لعل ولعل جانفزا لعل اندر لعل اندر لعل ما
((٩٤٥)) باز خرّم گشت مجلس دل فروز خيز ودفع چشم بد اسپند سوز
((٩٤٦)) نعرهء مستانه خوش مى آيدم تا ابد جانا چنين مى بايدم
((٩٤٧)) نك هلالى با بلالى يار شد زخم خار او گل وگلزار شد
((٩٤٨)) گر ز زخم خار تن غربال شد جان وجسمم گلشن اقبال شد
((٩٤٩)) تن به پيش زخم خار آن جهود جان من مست وخراب آن ودود
((٩٥٠)) بوى جانى سوى جانم مى رسد بوى يار مهربانم مى رسد
((٩٥١)) از سوى معراج آمد مصطفى بر بلالش حبذا يا حبذا
« لَيْسَ كَمِثْلِه شَيْءٌ وهُوَ اَلسَّمِيعُ اَلْبَصِيرُ ٤٢ : ١١ » (١) ( كسى نظير ومانند او نيست واو شنوا وبينا است )
(١) سوره الشورى ، آيهء ١١ . .