تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٠٤ - حكايت آن صياد كه خود را در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله كله وار بر سر نهاده تا مرغان گياه پندارند و دانستن آن مرغ زيرك آن را
زد وبه نزديكى او رفت -
گفت او را كيستى اى سبز پوش در بيابان در ميان اين وحوش ؟
صياد پاسخ داد كه من مردى پارسا واز مردم بريده ودر اين لاله زار به برگ گياه قناعت مى ورزم . چون مرگ را در پيش روى خود مى بينم ، لذا دين وآيين خود را زهد وتقوا قرار دادهام .
از رفتن همسايگانم به كام مرگ پند گرفته وكسب ودكانم را بهم زدهام . چون پايان كار آدمى تنها ماندن در زير انبوه خاكهاى تيره است ، لذا از هم اكنون نبايد با مرد وزنى انس گرفت ، حال كه سرانجام زندگى روى بردن به لحد است ، چه بهتر كه از هم اكنون با خداوند بىهمتا مونس شوم .
اى صنم زيبا روى ، حال كه بايد در آخر كار چانهء آدمى را به بندند ، چه بهتر كه از هم اكنون دست از چانه زدن بردارم وسكوت را برگزينم .
اى بىنوايى كه در اين زندگانى به لباس زربفت وكمر دانه نشان خو گرفتهاى ، بدان كه سرانجام لباس نادوختهاى به نام كفن در برت خواهند كرد .
آرى بالاخره -
رو به خاك آريم كز وى رسته ايم دل چرا در بىوفايان بسته ايم
نياكان قديمى ما همان چهار طبع مخالف سركشاند كه براى خودشان يك خود طبيعى عاريتى ساخته وساليان عمر را هم صحبت وهمدم خود نمودهاند ونمى دانند كه -
روح او خود از نفوس واز عقول روح اصل خويش را كرده نكول
اين بىخبران نابخرد متوجه نيستند كه روح آنان از نفوس قدسيه وعقول عاليه فيض گرفته ، ولى از روى حماقت ، روح اصلى خود را باز پس گرداندهاند .
اى بىنوا ، - .
از نفوس واز عقول با صفا نامه مى آيد به جان اى بىوفا
كه -
ياركان پنج روزه يافتى روز ياران كهن برتافتى
كودكان در بازىهاى كودكانه لذتها مى برند ، ولى شباهنگام كه فرا مى رسد ،