تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٦١ - دفتر ششم مثنوى
((٢٤)) خاصه آن دريا كه درياها همه چون شنيدند آن مثال ودمدمه
((٢٥)) شد دهانشان تلخ زين شرم وخجل كه قرين شد نام اعظم با اقل
((٢٦)) در قرآن اين جهان با آن جهان شاين جهان از شرم مى گردد جهان
((٢٧)) اين عبارت تنگ وقاصر رتبت است ور نه جس را با اخص چه نسبت است
((٢٨)) زاغ در رز نعرهء زاغان زند بلبل از آواز خوش كى كم كند
((٢٩)) پس خريدار است هر يك را جدا در مزاد يفعل الله ما يشاء
((٣٠)) نقل خارستان غذاى آتش است بوى گل قوت دماغ سر خوش است
((٣١)) گر پليدى پيش ما رسوا بود خوك وسگ را شكر وحلوا بود
((٣٢)) گر پليدان اين پليدىها كنند ابرها بر چاك كردن مى تنند ور جهانى پر شود از خار وخس آتشى محوش كند در يك نفس
((٣٣)) گرچه ماران زهر افشان مى كنند ور چه تلخانمان پريشان مى كنند
((٣٤)) نحلها بر كوه وكندو وشجر مى نهند از شهد انبار شكر
((٣٥)) زهرها هر چند زهرى مى كنند زودتر ترياقشان بر مى كنند
((٣٦)) اين جهان جنگ است چون كل بنگرى ذره ذره همچو دين با كافرى
((٣٧)) آن يكى ذرّه همى پرّد به چپ وآن دگر سوى يمين اندر طلب
((٣٨)) ذرّهاى بالا وآن ديگر نگون جنگ فعليشان ببين اندر ركون
((٣٩)) جنگ فعلى هست از جنگ نهان زين تخالف آن تخالف را بدان
((٤٠)) ذرهاى كاو محو شد در آفتاب جنگ او بيرون شد از وصف وحساب
((٤١)) چون ز ذره محو شد نفس ونفس جنگش اكنون جنگ خورشيد است وبس
((٤٢)) رفت از وى جنبش طبع وسكون از چه از انّا اليه راجعون
((٤٣)) ما به بحر نور خود راجع شديم وز رضاع اصل مسترضع شديم
((٤٤)) در فروغ راهاى مانده ز غول لاف كم زن از اصول بىاصول
((٤٥)) جنگ ما وصلح ما در نور عين نيست از ما هست بين الاصبعين
((٤٦)) جنگ فعلى جنگ طبعى جنگ قول در ميان جزوها حر بيست هول